هرمس یونانی
  
 وبلاگی است در خصوص آثار معنوی نویسنده  در گستره های هنر و سینما
 
اسفند 1387
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29  
 
آرشیو

سریال دوستان Friends سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
سریال زنان سرسخت
سریالی بسیار ریبا در ژانر درام و کمدی. برنده ۳ جایزه golden globe
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 4 اسفند ماه سال 1387
پرونده‌ی‌ احیاء شده

سفر بیست و یکم 

پرونده‌ی‌ احیاء شده

تحقیقات‌ اولیه‌: چارلز خبرنگاری‌ آمریکایی‌ که‌ از فعالان‌ چپ‌ است‌ و در شیلی‌ به‌ روزنامه‌نگاری‌ مشغول‌ شده‌، ناپدید می‌گردد. او، همسر و دوستانش‌ از فعالان‌ همفکرند.

گزارش‌ اول‌ پرونده‌: پدر چارلز در آمریکا به‌ محض‌ این‌ که‌ از مفقود شدن‌ پسرش‌ مطلع‌ می‌شود، خود را به‌ شیلی‌ می‌رساند. همسرش‌ درصدد است‌ تا وقایع‌ را آن‌ گونه‌ که‌ به‌ وقوع‌ پیوسته‌ برایش‌ شرح‌ دهد. اما پدر چارلز، پسر و همسرش‌ را محکوم‌ می‌کند که‌ بسیاری‌ از وقایع‌ به‌ وقوع‌ پیوسته‌، تقصیر آن‌هاست‌: «اشخاصی‌ مثل‌ شما با افکار ایده‌آلیستی‌ وضع‌ را خراب‌ جلوه‌ می‌دهند و آن‌ را خراب‌تر می‌کنند».

همسر چارلز می‌گوید: «ما سعی‌ می‌کنیم‌، خود دنیای‌مان‌ را درک‌ کنیم‌. آن‌ طور که‌ خودمان‌ می‌بینیم‌ و می‌فهمیم‌».

گزارش‌ دوم‌: مقامات‌ با پدر چارلز دیدار می‌کنند. با این‌ که‌ شاهدانی‌ دیده‌اند، نظامیان‌ چارلز را سوار کامیون‌ کرده‌ و با خود به‌ زور به‌ داخل‌ استادیوم‌ برده‌اند، اما ارتش‌ و مقامات‌ مسؤول‌، هرگونه‌ اطلاعی‌ از وجود او را انکار می‌کنند. برخی‌ از مقامات‌ مدعی‌اند که‌ ممکن‌ است ‌مخالفان‌ حکومت‌ او را دزدیده‌ باشند تا بگویند که‌ حکومت‌، مخالفان‌ و آمریکاییان‌ را بازداشت‌ می‌کند. مقامات‌ به‌ پدر چارلز می‌گویند که‌ به‌ نفع‌ تحقیقات‌ است‌ که‌ فعلاً با خبرنگاران‌ مصاحبه‌ نکند.

گزارش‌ سوم‌: یکی‌ از دوستان‌ چارلز برایشان‌ شرح‌ می‌دهد که‌ چگونه‌ نظامیان‌ او و چارلز را با خود بردند و پس‌ از جدایی‌ آن‌ها، او را آزاد می‌کنند، ولی‌ او دیگر چارلز را نمی‌بیند. او از 18 ساعت‌ کار در شبانه‌ روز آنان‌ سخن‌ می‌گوید و پدر چارلز از این‌ همه‌ پشتکار پسرش‌ بهت‌ زده‌ می‌شود و می‌پرسد «با این‌ همه‌ کار به‌ او چه‌ می‌دادند!» خانمی‌ که‌ از دوستان‌ آن‌هاست‌، پاسخ‌ می‌دهد: «احترام‌، ارزش‌». و پدرش‌ می‌گوید: «با احترام‌ و ارزش‌ به‌ آدم‌ حتی‌ هات‌ داگ‌ هم‌ نمی‌دهند».

سفیر آمریکا می‌خواهد تا پدر چارلز را ببیند. او مدعی‌ است‌ که‌ دولت‌ آمریکا با وقایع‌ این‌ کشور هیچ‌ ارتباطی‌ ندارد. پدر جارلز نیز اذعان می کند که او کاری‌ با سیاست‌ ندارد و تنها می‌خواهد سالم‌ پسرش‌ را پیدا کند.

گزارش‌ چهارم‌: آن‌ها برای‌ یافتن‌ چارلز به‌ هر کجا سر می‌زنند، در حالی‌ که‌ ماشینی‌ مدام‌ ایشان‌ را تعقیب‌ می‌کند. به‌ بیمارستان‌ سر می‌زنند، او را نمی‌بینند. به‌ جاهای‌ مختلف‌، ولی‌ همه‌ به‌ آنان‌ می‌گویند: متأسفیم‌. گهگاه‌ اجسادی‌ را که‌ در رودخانه‌ پرتاب‌ شده‌اند، مشاهده‌ می‌کنند. هر جا می‌روند، فوجی‌ جنازه‌ به‌ آن‌ها نشان‌ می‌دهند. جنازه‌ی‌ یکی‌ از دوستان‌ چارلز را می‌یابند، اما هرگز چارلز را پیدا نمی‌کنند، ولی‌ آنقدر کشتار و جنایت‌ دیده‌اند که‌ آن ها خود گواه‌ همه‌ چیز است‌.

انگار پدر چارلز تازه‌ پی‌ می‌برد، تصور او از اوضاع‌ بوده‌ که‌ واقع‌ گرایانه‌ نبوده‌ است‌ و شرایط بسیار دهشتناک‌تر از چیزی‌ست‌ که‌ می‌پنداشت‌. او سفیر آمریکا و سایر مسؤولین‌ را مقصر معرفی‌ می‌کند و آنان‌ را متهم‌ می‌سازد که‌ از ابتدا می‌دانستند چارلز کشته‌ شده‌ است‌. هنگامی‌ که‌ پدر چارلز می‌خواهد از اتاق‌ ملاقاتش‌ با سسفیر آمریکا که‌ به‌ مشاجره‌ کشیده‌ شده‌، خارج‌ شود، یکی‌ از مسؤولین‌ آمریکایی‌ به او خاطر نشان می سازد: پسر شما سرخود به‌ اینجا می‌آید و با مافیا درگیر شده‌ و فعالیت‌های‌ مختلفی‌ (غیرقانونی‌) انجام‌ می‌دهد، بدون‌اطلاع‌ ما و وقتی‌ به‌ مشکل‌ برخورد می‌کنید، به‌ ما رجوع‌ کرده‌ و ما را محکوم‌ می‌کنید! آدمی‌ که‌ با آتش‌ بازی‌ کند، می‌سوزد.

گزارش‌ نهایی‌ پرونده‌: به‌ پدر چارلز اطلاع‌ می‌دهند که‌ جنازه‌ی‌ پسرش‌ را پیدا کرده‌اند. او زیر گریه‌ می‌زند و مقامات‌ را متهم‌ می‌سازد که ‌برایشان‌ شکایت‌ کرده‌ و آنان‌ را محاکمه‌ خواهد کرد. ولی‌ پرونده‌ در رده‌ی‌ محرمانه‌ رفته‌ و راحت‌ بسته‌ می‌شود.

تبعات‌ گزارش‌ پرونده‌ در افکار عمومی‌ جهانیان‌: با فیلم‌ گمشده‌، آن‌ پرونده‌ برای‌ جهانیان‌ دوباره‌ باز شده‌ و احیاء می‌شود.


 
دوشنبه 6 آبان ماه سال 1387
زنده‌ باد هر چیز شکفته‌ از "عقلانیت‌"، حتی‌ دیوانگی‌!

سفر بیستم 

 

زنده‌ باد هر چیز شکفته‌ از "عقلانیت‌"، حتی‌ دیوانگی‌!

نمادها می‌رقصند

ناقوس‌ها برای‌ چه‌ به‌ صدا در می‌آیند؟! شاید برای‌ آن‌ که‌ بیدارمان‌ کنند تا به‌ میهمانی‌ دنیای‌ نمادها برخیزیم‌!

کازیمودو یا گوژپشت‌ نوتردام‌، نماد شوربختی‌ و سیه‌روزی‌های‌ ناخواسته‌ است‌. او یارای‌ شنیدن‌ حرف های‌ عادی‌ را ندارد، تنها اصواتی ‌قوی‌ همچون‌ ناقوس‌های‌ کلیسا و سوت‌ سوتک‌ را می‌شنود و اوامر کلود فرلو و احساسات‌ اسمرالدا، دخترک‌ رقاص‌ کولی‌ را اطاعت ‌می‌کند. اجازه‌ دهید تا متن‌ بالا را با هم‌ به‌ زبان‌ نمادها ترجمه‌ کنیم‌. اما آیا اجازه‌ داریم‌ تا اثری‌ از ویکتور هوگو را که‌ از پدید آورندگان ‌رمانتیسم‌ است‌، به‌ گونه‌ای‌ سمبولیک‌ تأویل‌ کنیم‌. اگر او یک‌ مؤلف‌ به‌ معنای‌ واقعی‌ کلمه‌ است‌، علاوه‌ بر پایبندی‌ به‌ مکتبی‌ خاص‌ می‌تواند ورای‌ آن‌ها رود و همچون‌ بسیاری‌ از مؤلفان‌ فراتر از چارچوبی‌ خاص‌ بیافریند. یا حتی‌ اگر او چنین‌ نباشد، کسی‌ که‌ در حد یک ‌مؤلف‌، خالق‌ باشد خواهد توانست‌، دگرآفرینی‌ سمبولیک‌ از هر اثری‌ داشته‌ باشد. همان‌ گون‌ که‌ جین‌ ارنچه‌ [Jean Aurenche] و جکوزپریورت‌ [Jacques Prevert] فیلمنامه‌نویسان‌ اثر به‌ کمک‌ جین‌ دلانی‌ [Jean Delannoy] با گوژپشت‌ نوتردام‌ کردند.

در گوژپشت‌ نوتردام‌ هوگو، زنی‌ تارک‌ دنیا هست‌ که‌ به‌ اسمرالدا حسادت‌ می‌ورزد، ولی‌ در انتهای‌ داستان‌ معلوم‌ می‌شود که‌ او همان‌ دخترش‌ است‌ که ‌کولی‌ها وقتی‌ کودکی‌ بیش‌ نبوده‌ او را دزدیده‌ بودند و پیرزن‌ و اسمرالدا یکدیگر را پیدا می‌کنند. چنین‌ مضمونی‌ به‌ خصوص‌ در دوران‌ کنونی‌، هر اثری‌ را ضعیف‌ می‌سازد. اما فیلمنامه‌ نویسان‌ و کارگردان‌ فیلم‌ با حذف‌ آن‌، موجب‌ غنای‌ گوژپشت‌ نوتردام‌ می‌شوند. در اثر هوگو، فرلو کشیشی‌ است‌ که‌ از کودکی‌ کازیمودو را که‌ بچه‌ای‌ سرراهی‌ بوده‌ بزرگ‌ کرده‌ است‌. چنین‌ روایتی‌ موجب‌ نوعی‌ ناهماهنگی‌ در ارتباط بین‌ شخصیت‌های‌ داستان‌ می‌گردد. از یک‌ طرف‌ عمل‌ انتهایی‌ کازیمودو را که‌ فرلو را از بالای‌ کلیسا به‌ پایین‌ پرت‌ کرده‌ و می‌کشد، بسیار بی‌رحمانه‌ جلوه‌ می‌دهد، زیرا این اثر شخصیتی‌ را که‌ درصدد است‌ تا ارائه‌ دهد و او را انسانی‌ رئوف‌ که‌ تنها از ظاهری‌ بد برخوردار است‌، جلوه‌ دهد، با چنان‌ واقعه‌های‌ ناسازگار خواهد بود. از طرف‌ دیگر شخصیت‌ فرلو را نیز مخدوش‌ می‌کند و شخصی‌ که‌ کودکی‌ عقب‌ افتاده‌و سرراهی‌ را که‌ کسی‌ حاضر به‌ پذیرش‌ وی‌ نیست‌، بزرگ‌ می‌کند، همزمان‌ کسی‌ جلوه‌ می‌دهد که‌ در بخش‌های‌ دیگر کتاب‌ تنها در پی‌ ارضای‌ خواسته‌های‌ شخصی‌ خود است‌ و دین‌، علم‌ و انسان ها برایش‌ تنها وسیله‌ای‌ بیش‌ نیستند. در حالی‌ که‌ در فیلم‌ گوژپشت‌ نوتردام ‌چنان‌ قرابتی‌ بین‌ کازیمودو و فرلو دیده‌ نمی‌شود و به‌ نظر می‌رسد که‌ کازیمودو چون‌ انسانی‌ زیردست‌ تابع‌ قدرت‌ فرلوست‌ و از این‌ روی‌ کشتن‌ او در انتهای‌ فیلم‌ نه تنها ناسازگار نیست‌، بلکه‌ با احساس‌ پدید آمده‌ برای تماشاچی‌ نیز که‌ می‌بیند خودخواهی‌های‌ شخصی‌ فرلو موجب‌ قربانی‌ شدن‌ انسان های‌ بسیاری‌ شده‌، همخوانی‌ و همراهی می‌یابد. از طرفی‌ فرلو نیز در فیلم‌ سیاه‌تر از کتاب‌ است‌ و این‌ جهت‌گیری‌ او را به ‌شخصیتی‌ نمادین‌ برای‌ جاه‌طلبی‌ بدل‌ می‌سازد.

در فیلم، شخصیت گوژپشت‌ نوتردام‌، نماد شوربختی‌ و تیره‌روزی است که،‌ توانایی‌ درک‌ تمامی‌ دنیای‌ پیرامون‌ خود را ندارد و تنها نجواهای‌ قوی‌، او را برانگیخته‌ می‌سازند. اوامر نداهای‌ بزرگ‌ همچون‌ فرامین‌ جاه‌طلبی‌ و نجواهای‌ قوی‌ به‌ مانند فراخوانی‌ عشق‌ را شنیده‌ و فرمان‌ می‌برد. هنگامی‌ که‌ از جاه‌طلبی‌ فرمان‌ می‌برد، او تنها بردگی‌ خواهد بود. همان‌ گونه‌ که‌ در ابتدای‌ فیلم‌ چنین‌ است‌. او حتی‌ اگر با برخی‌ از اوامر جاه‌طلبی ‌مخالف‌ باشد، توانایی‌ اجتناب‌ از فرمان‌های‌ او را ندارد و ناخواسته‌ خاطی‌ می‌گردد; زیرا تنها بردگی‌ است‌. اما با گذشت‌ زمان‌ و پس‌ از این‌ که‌ با بخشش‌های‌ عشق‌ مواجه‌ می‌شود، تابع‌ مختار او می‌گردد و با قرار گرفتن‌ در مقابل‌ دستوراتی‌ از جاه‌طلبی‌ که‌ مخالف‌ عشق‌ است‌، به‌ نماد سرسپردگی‌ تغییر هویت‌ می‌دهد.

اسمرالدا، در ابتدا نماد زیبایی‌ وحشی‌ و آزاد است‌، هنگامی‌ که‌ کازیمودو را که‌ به‌ فرمان‌ فرلو قصد داشت‌ او را بدزدد، می‌بخشد و برای‌ نجات‌ شاعری‌ از مرگ‌، با او ازدواج‌ می‌کند، بخشش‌ بی‌انتظار را می‌آفریند، پس‌ به‌ نماد عشق‌ بدل‌ می‌شود. در این‌ هنگام‌ عاشق‌ فبوس‌ می‌شود، چرا که‌ او نماد دلیری‌ و شجاعت‌ است‌. اما هنگامی‌ که‌ وی‌ را به‌ محاکمه‌ می‌کشند، انکار می‌کند و حقیقت‌ بی‌گناهی‌ خود را اذعان‌ می‌دارد، اما کار چون‌ به ‌شکنجه‌اش‌ کشیده‌ می‌شود، تاب‌ نیاورده‌ و به‌ دروغ‌ به‌ گناهانی‌ اعتراف‌ می‌کند. به‌ بیان‌ دیگر، عشق‌ را شکنجه‌ می‌کنند تا به‌ ساحری‌ اعتراف‌ کند و به‌ حضور شیطانی‌ در وصلتش‌، و عشق‌ به‌ ظاهر اعتراف‌ می‌کند که‌ تحت‌ تأثیر شیطان‌ قرار گرفته‌ است‌. واقعاً نیز ظاهر عشق‌ در ابتدا چنین‌ می‌نماید. ولی‌ نجات‌ عشق‌ تنها با دیانت‌ تحقق‌ یافتنی‌ است‌، پس‌ از این‌ روی‌ به ‌کلیسا که‌ نماد دیانت‌ است‌، پناه‌ می‌برد. اما آیا تمامی‌ دیانت‌ توانایی‌ کاری‌ چنین‌ سترگ‌ را داراست‌؟ البته‌ که‌ نه‌؛ خرافه‌ و خشونت‌ِ دین‌ می‌خواهند عشق‌ را قربانی‌ کنند، ولی‌ عشق‌ به‌ کمک‌ سرسپردگی‌ به‌ کنه‌ دیانت‌ پناه‌ می‌برد. در این‌ هنگام‌ سرسپردگی‌ است‌ که‌ از او محافظت‌ می‌کند؛ کسی‌ که‌ می‌گوید از ابتدای‌ کودکی‌ مردم‌ به‌ او سنگ‌ انداختند و آزارش‌ دادند، اما او از این‌ها ناراحت‌ نشد، فقط هنگامی‌ که‌ اسمرالدا را دزدید، ناراحت‌ شد. اسمرالدا بزودی‌ در می‌یابد که‌ فبوس‌ با وجود ظاهری‌ خوب‌، از باطنی‌ مشابه‌ برخوردار نیست‌ و از این‌ نقطه‌ نظر درست‌ عکس‌ کازیمودو است‌ که‌ چهره‌ و ظاهری‌ وحشتناک‌ دارد، ولی‌ از قلبی‌ رئوف‌ و زیبا برخوردارست‌. به ‌بیانی‌ دیگر، شجاعت‌ و سلحشوری‌ تنها ظاهری‌ زیبا داراست‌، در حالی‌ که ‌سرسپردگی‌ با باطنی‌ عمیق‌ و بخشنده‌، نقص‌ آن‌ را برای‌ عشق‌ جبران ‌می‌کند. اسمرالدا از صدای‌ ناقوس‌ها خوشش‌ نمی‌آید و آن‌ برایش‌ آزاردهنده‌ است‌، در حالی‌ که‌ برای‌ سرسپردگی‌، اصلی‌ترین‌ نجواهایی‌ هستند که‌ چون‌ شنیده‌ می‌شوند، موجودیت‌ دنیای‌ پیرامون‌ سرسپردگی‌ را برایش‌ به‌ ثبوت ‌می‌رسانند. اسمرالدا می‌خواهد به‌ کمک‌ گدایانی‌ که‌ از دوستانش‌ هستند از کلیسا خارج‌ شود، چرا که‌ عشق‌ به‌ کمک‌ صفات‌ دون‌ و کم‌ارزش‌ درصدد است‌ برای‌ لحظاتی‌ آزادی‌ آن‌ سوی‌ دیوار تنگ‌ دیانت‌ را تجربه‌ کند، اما آن ‌موجب‌ مرگش‌ می‌شود، زیرا بزرگترین‌ حامی‌ خود را از دست‌ می‌دهد!

کلود فرلو، آن‌ مرد سیاهپوش‌ در جستجوی‌ تمامی‌ چیزهای‌ بزرگ‌ و بی‌نظیر است‌ تا به‌ کمک‌ آن‌ها به‌ خواسته‌هایش‌ دست‌ یابد. پیش‌ از همه‌، کشیش‌ و پیشوای‌ دینی‌ است‌. جایی‌ به‌ علم‌ روی‌ می‌آورد و به‌ کیمیاگری ‌می‌پردازد. آیا او نماد یک‌ عالم‌ است‌؟ خیر. در جایی‌ دیگر می‌خواهد اسمرالدا را به‌ چنگ‌ آورد، چرا که‌ آزادگی‌ و زیبایی‌ را نشانه‌ گرفته‌ است‌. در صحنه‌هایی‌ از فیلم‌ که‌ نیمی‌ از نماها، او را نشان‌ می‌دهد و نیمی‌ دیگر دخترک‌ را، می‌خواهد نشان‌ دهد که‌ آزادگی‌ و زیبایی‌ مدام‌ در ذهن‌ و فکرِ مرد سیاهپوش‌ حضور دارد و بی‌قرار است‌ تا آن ها را نیز همچون ‌خواسته‌های‌ و طمع‌های‌ دیگر به‌ دست‌ آورد. او در دیالوگ‌هایی‌ از فیلم‌، بدان‌ها اذعان‌ نیز می‌کند. او را تنها می‌توان‌ جاه‌طلبی‌ نامید. زیرا تنها جاه‌طلبی‌ است‌ که‌ به‌ هر چیز روی‌ می‌آورد تا آن‌ها را مسخر خود کرده‌ باشد. زمانی‌ به‌ علم‌، نه‌ برای‌ کشف‌ حقیقت‌، بلکه‌ ابزاری‌ برای‌ کسب‌ پول‌ ازطریق‌ کیمیاگری‌; زمانی‌ دیگر به‌ دین‌ برای‌ تصاحب‌ روح‌ها، گاهی‌ به ‌دولتمردان‌ برای‌ کسب‌ قدرت‌ و گاهی‌ دیگر به‌ آزادگی‌ برای‌ تصاحب‌ آن‌ و خلاصه‌ عشق‌ که‌ هرگز در بدست‌ آوردنش‌ موفق‌ نیست‌. آواز عشق‌، آرامش‌ جاه‌طلبی‌ را بر هم‌ می‌زند؛ همان‌ طور که‌ آوازهای‌ اسمرالدا، آرام‌ و قرار فرلو را در هم‌ می‌شکنند. کازیمودو از مرد سیاهپوش‌ حمایت‌ می‌کند، نه‌ بدین‌ سبب‌ که‌ از کوچکی‌ او را بزرگ‌ کرده‌ است‌، بلکه‌ برای‌ این‌ که‌ بردگی‌ در سلطهء ‌اطاعت‌ جاه‌طلبی‌ است‌. اما کازیمودو هرگز فرلو را نمی‌کشد، بلکه ‌سرسپردگی‌ است‌ که‌ جاه‌طلبی‌ را از بین‌ می‌برد. جاه‌طلبی‌ به‌ دست‌ همان‌ هویتی‌ نابود می‌شود که‌ زمانی‌ برده‌اش‌ بود. یعنی‌ بردگی‌ که‌ پس‌ از تجربه عشق‌، به‌ سرسپردگی‌ بدل‌ شده‌ است‌ و اینک ماهیتش‌ در تناقض‌ با جاه‌طلبی‌ است‌.

عدم‌ موفقیت‌ جاه‌طلبی‌ در تسخیر آزادگی‌ و زیبایی‌ و سپس‌ عشق‌ موجب‌ می‌شود او شکست‌ بزرگی‌ برای‌ خود احساس‌ کند. از این‌ پس‌ او همچون‌ یک‌ شکست‌ خورده‌ بدنبال‌ آن‌ می‌دود و چون‌ در می‌یابد که ‌دیگران‌ به‌ عشق‌ دست‌ یافته‌اند، ولی‌ او را بدان‌ راهی‌ نیست‌، درصدد برمی‌آید تا نابودش‌ کند، از این‌ روی‌ در دادگاه‌ بر علیه‌ اسمرالدا شهادت ‌می‌دهد، به‌ این‌ امید تا با اعدامش‌، این‌ شکست‌ را از زندگی‌اش‌ حذف‌ کرده ‌باشد. او سعی‌ می‌کند با تحقیر اسمرالدا نزد گرینگوار، شوهر مصلحتی‌اش‌، او را از چشم‌ وی‌ بیاندازد، ولی‌ موفق‌ نمی‌شود. درصدد بر می‌آید تا فبوس‌ را نیز به‌ گونه‌ای‌ از نزدیکی‌ با دختر کولی‌ برحذر و دور دارد و به‌ او می‌گوید که‌ او از آن‌ وی‌ نیست‌، از آن‌ِ کس‌ دیگری‌ است‌، ولی‌ غافل‌ از این‌ است‌ که‌ از آنِ‌ وی‌ نیز نیست‌. عشق‌ نه‌ به‌ شجاعت‌ تعلق‌ دارد و نه‌ به‌ جاه‌طلبی‌، بلکه‌ از آن‌ کسی‌ است‌ که‌ سرسپردگی‌ او را می‌پذیرد.

گرینگوار شاعر، نماد هنر و روح‌ زیباشناسانه‌ است‌. اولین‌ کسانی‌ که‌ به‌ او ضربه‌ می‌زنند و می‌خواهند نابودش‌ سازند، گدایان‌اند. زیرا فرومایگی‌ و عیاشی‌، یکی‌ از بزرگترین‌ نقاط ضعف‌ خود را در هنر می‌بیند و می‌خواهد و از این‌ روی‌ تلاش‌ می‌کند یا آن‌ را نابود سازد یا دامان‌ آن‌ را نیز به‌ خود آلوده‌ سازد؛ تنها در این‌ صورت‌ است‌ که‌ آرام‌ می‌گیرد. بنابراین‌ در گوژپشت ‌نوتردام‌، گدایان‌ شرط نکشتن‌ گرینگوار شاعر را بر آن‌ می‌گذارند تا با زنی‌ از گدایان‌ ازدواج‌ کند. اما هنر به‌ ازدواج‌ عشق‌ در می‌آید، ولی‌ به‌ وصال‌ آن ‌نمی‌رسد، به‌ خاطر این‌ که‌ باید ارتباط آن‌ها تداوم‌ یابد، در حالی‌ که‌ وصال ‌برای‌ هنر، نقطه‌ پایان‌ خواهد بود. از این‌ روی‌ تنها در جوار عشق‌ جلوس‌ کرده‌ و با او به‌ نقش‌ آفرینی‌ ادامه‌ می‌دهد.

گدایان‌، نماد فرومایگی‌ و عیاشی‌ هستند. اما آن‌ها نیز اگر از صفاتی ‌برجسته‌ برخوردار نیستند، از افعال‌ خوب‌ تهی‌ نیستند، از این‌ روی‌ با آزادگی‌ و عشق‌ دمخورند، با دریافت‌ صدقه‌ای‌ از سر اشتباهات‌ هنر می‌گذرند و برای‌ نجات‌ عشق‌ نیز تلاش‌ می‌کنند، اما همه‌ آنها عاری‌ از چشم‌داشت‌ نیز نیست‌. آنان‌ می‌خواهند هنر، دین‌، عشق‌ و هر چیزی‌ را که‌ مقدس‌ است‌، آلوده‌ سازند، پس‌ هنر را به‌ قید ضمانت‌ به‌ آلودگی‌ به‌ خود، آزاد می‌سازند و به‌ مبارزه‌ با دین‌ برمی‌خیزند تا عشق‌ را از آن‌ رها سازند، ولی چون‌ با قدرت‌ مواجه‌ شوند، به‌ گدایی‌ فرمانبردار بدل‌ می‌شوند، چنان‌ که ‌پادشاه‌ گدایان‌ در گوژپشت‌ نوتردام‌، چون‌ با سربازانی‌ روبه‌رو می‌شود که‌ می‌خواهند دخترکولی‌ را بکشند، دستان‌ خود را عاجزانه‌ برای‌ صدقه‌ای ‌دراز می‌کند که‌ اینبار امنیت‌ و نجات‌ جانش‌ است‌. به‌ معنای‌ دگر، فرومایگی ‌در مقابل‌ قدرت‌، به‌ بهایی‌ ناچیز عشق‌ را فدا می‌کند. اما فرومایگی‌ و عیاشی‌ نیز برخلاف‌ تصور بسیاری‌، قوانین‌ و مشروعیت‌ خاص‌ خود را دارند، به‌ همین‌ سبب‌ قضاوت‌ کرده‌ و محاکمه‌ می‌کنند، ولی‌ با قوانینی‌ که‌ کمتر تابع‌ عقلانیت‌ است‌؛ همچون‌ پرتاب‌ کوزه‌ای‌ که‌ تعداد قطعه‌های ‌شکسته‌ی‌ آن‌، مدت‌ زمان‌ همسری‌ و زندگی‌ مشترک‌ بین‌ زوج‌ها را تعیین‌ می‌کند!

فبوس‌، افسر جوان‌، نماد شجاعت‌ و سلحشوری‌ است‌. شجاعت‌ در پی‌ عشق‌ است‌، اما تنها به‌ لحظه‌ وصال‌ می‌اندیشد و سپس‌ آن‌ را رها می‌کند، چون‌ عشق‌ برایش‌ تنها تجربه‌ای‌ از کام‌گیری‌ است‌. او ظاهرش‌ بهتر از باطنش‌ است‌ و بدین‌ سبب‌ آزادگی‌ و عشق‌ به‌ او علاقه‌مند می‌شوند. اما عشق‌ بزودی‌ در می‌یابد که‌ یار وفادارش‌ سرسپردگی‌ است‌، نه‌ شجاعت‌. فبوس‌ در دادگاه‌ به‌ نفع‌ اسمرالدا شهادت‌ نمی‌دهد و با کنار کشیدن‌ از آن‌، سعی‌ می‌کند دل‌ ماریان‌ ـ دخترک‌ اشرافی‌ ـ را بدست‌ آورد که‌ وانمود می‌کند، به‌ او علاقه‌مند است‌. زیرا شجاعت‌ در پی‌ زنانگی‌ است‌؛ به‌ خصوص‌ که‌ در اشرافیت‌ نیز متجلی‌ شود، چون‌ آینده‌اش‌ را در آنجا می‌بیند. فبوس‌ حتی‌ از نجات‌ اسمرالدا به‌ دست‌ کازیمودو خوشحال‌ نیست‌ و دوست‌ دارد تنها خودش‌ باشد که‌ او را نجات‌ می‌دهد! چرا که‌ سلحشوری‌ به‌ نفس‌ آزادی‌ و نجات علاقه‌مند نیست‌، بلکه‌ به‌ آن‌ها چون‌ ابزاری‌ برای‌ تجلی‌ دلیری‌ خود می‌نگرد.

زنان‌ اشرافی‌ در فیلم‌، نماد زنانگی‌اند و نیاز اساسی‌شان‌ را که‌ حسادت‌ است‌، برآورده‌ می‌سازند. از این‌ روی‌ ماریان‌، دختر اشرافی‌ای‌ که‌ تصور می‌کند فبوس‌ دوستش‌ دارد، از وی‌ می‌خواهد تا در حضورش‌، اسمرالدا را از آنجا طرد کند تا با چنین‌ نمایشی‌، ارضای‌ کودکانه‌ حسادت‌ درونش‌ فراهم‌ آمده‌ باشد. ترجمان‌ گفتار و رفتار آنها در فیلم‌ نیز بسیار جالب‌ است‌ و زن ‌باتجربه‌ای‌ به‌ فبوس‌ می‌گوید که‌ ماریان‌ به‌ او گفته‌ است‌، دیگر نمی‌خواهد در مورد فبوس‌ چیزی‌ بشنود، و معنایش‌ این‌ است‌ که‌ برای‌ آن‌ که‌ او را ببیند،دارد می‌میرد!؟

در انتهای‌ فیلم‌ هنگامی‌ که‌ اسمرالدا می‌میرد و گوژپشت‌ در جوار او می‌آرامد، وقتی‌ درصدد برمی‌آیند استخوان‌های‌ آن‌ها را از هم‌ جدا کنند، غبار و خاکستر آن‌ها به‌ گونه‌ای‌ ترکیب‌ می‌شوند که‌ هرگز نتوانستند آنان‌ را از هم‌ متمایز باز شناسند، چون‌ سرسپردگی‌ و عشق‌ با یکدیگر عجین‌ هستند.

 دیوانگی‌ از نوع‌ مدرن‌

در ابتدای‌ فیلم‌ می‌بینیم‌ که‌ در جشنی‌، بدنبال‌ پادشاه‌ دیوانگان‌ می‌گردند و کسی‌ را که‌ از همه‌ زشت‌تر به‌ نظر می‌رسد، برمی‌گزینند که‌ گوژپشت ‌نوتردام‌ است‌ و در نهایت‌ همو شخصیت‌ کلیدی‌ نمادها می‌شود و سرسپردگی‌ را در بین‌ تمامی‌ نمادها، غایت‌ عشق‌ معرفی‌ می‌کند. ویکتور هوگو در ابتدای‌ داستان‌ با گزینش‌ دیوانه‌وار اولین‌ شخصیتی‌ که‌ در انتهای‌ داستان‌، از بوته‌ معناآفرینی‌ گزینش‌ها، درست ‌ترین‌ شخصیت‌ بیرون‌ می‌آید،فریاد بر می‌آورد: زنده‌ باد دیوانگی‌!؟ ولی‌ آیا همه‌ این‌ معناسازی‌ها و شناخت ها و اعتبارشان‌ در فیلم‌ گوژپشت‌ نوتردام‌ و بازآفرینی‌ و تحلیلهای‌ آن‌ در این‌ اثر فقط با استناد به‌ عقلانیت‌ صورت‌ نگرفته‌ است‌؟ آن‌ در تعمیم ها و انتزاعها و ارتباطی‌ که‌ بین‌ مفاهیم‌ شناخته‌ شده‌ و تمایزات‌ و تشابهاتی‌ که‌ ارزیابی‌ و پیگیری‌ گشته‌، وجود نداشت‌. پس‌ من‌ بدون‌ آن که‌ همچون‌ هوگو احساساتی‌ یا همچون‌ میشل‌ فوکو، مست‌ از لذت‌ فریب‌ شوم‌، در گوش‌ آنها و قرن‌ تجلی‌ پست‌ مدرن‌ پچ‌ پچ‌ می‌کنم‌: «زنده‌ باد عقلانیت‌». زیرا تنها با تکیه‌ بر عقلانیت‌ است‌ که‌ دیوانگی‌ و هر ماهیت‌ دیگری‌ مشروعیت‌ و حقانیت‌ می‌یابد و دنیایی‌ که‌ ملاکش‌ دیوانگی‌ باشد، اجازه‌ بروز به‌ عقلانیت‌، شجاعت‌، عشق‌، سرسپردگی‌... را نمی‌دهد. همان‌ گونه‌ که‌ فوکو تنها در مدرنیته‌ است‌ که‌ به‌ مقام‌ یک‌ فیلسوف‌ می‌رسد، و گرنه‌ همچون‌ دیوانگان‌ شهر ما، در پس‌ کوچه‌ها توسط بچه‌ها دست‌ انداخته‌ می‌شد.

 کارنامه‌ بازیگری‌ آنتونی‌ کوئین‌:

با دیدن‌ گوژپشت‌ نوتردام‌، بی‌انصافی‌ دیدم‌ که‌ به‌ بازیگری‌ آنتونی‌ کوئین‌ در نقش‌ کازیمودو اشاره‌ نکنم‌ و به‌ بهانه‌ آن‌ به‌ کارنامه‌ بازیگری‌ آنتونی‌ کوئین ‌نقبی‌ زدم‌.

او در نقش‌ گوژپشت‌ [The Hunchback Notredame,1957] بی‌نظیر است‌. آنقدر زیبا و درخور آن‌ نقش‌ و مهم‌تر از آن‌، آن‌ شخصیت‌ را کامل بازی‌ می‌کند، که‌ من‌ هر بار فراموش‌ می‌کردم‌ که‌ آنتونی‌ کوئین‌ است‌ و در بازی‌ او غرق‌ می‌شدم‌. نه‌ تنها ژست‌ها و فیگورهای‌ یک‌ گوژپشت‌ نیمه‌ معلول‌ و خوش‌ قلب‌، بلکه‌ علاوه‌ بر آن‌، افعال‌ و جست‌ و خیزهای‌ شخصی ‌که‌ از سنین‌ طفولیت‌ در محیطی‌ بزرگ‌ شده‌ و آنقدر با آن‌ اخت‌ شده‌ که‌ نه ‌تنها تک‌ تک‌ اشیاء آن‌ را می‌شناسد و با جستی‌ از کوتاه‌ترین‌ راه‌، خود را از نقطه‌ای‌ به‌ نقطه‌ای‌ دیگر می‌رساند، بل‌ با همه‌ اشیاء و موجودات‌ پیرامون‌ خویش‌ رابطه‌ای‌ عاطفی‌ دارد؛ با ناقوس‌ها، گربه‌ها، گل‌هایی‌ که‌ در شکاف‌های‌ دیوارها می‌رویند و...! متوجه‌ شدم‌ دیگران‌ نیز که‌ به‌ بازی‌ او در این‌ فیلم‌ می‌نگرند، ناخودآگاه‌ این‌ جمله‌ را که‌ آنتونی‌ کوئین‌ عجب‌ بازیی‌ کرده‌، بیان‌ کرده‌ و گاه‌ آنقدر در طی‌ فیلم‌ تکرار می‌کنند که‌ تصور می‌کنید شاید دچار سکسکه‌ (نسبت‌ به‌ این‌ جمله‌) شده‌اند!

اما معجزه‌ بازیگری‌ او هرگز به‌ آن‌ فیلم‌ محدود نمی‌شود. او در قالب‌ هر نقشی‌ به‌ ابعاد شخصیتی‌ آن‌ دست‌ می‌اندازد و روح‌ آن‌ را در خود حلول‌ می‌دهد. فیلم‌ پیام‌ [Message,1976] را که‌ در ایران‌ به‌ محمد رسول‌ الله ‌مشهور است‌، به‌ یاد آورید. او هرگز آنتونی‌ کوئین‌ نبود، بلکه‌ خود حمزه‌ بود. تمامی‌ کسانی‌ که‌ آن‌ فیلم‌ را دیده‌ باشند، امکان‌ ندارد تصویر دیگری‌ از حمزه‌ را در ذهن‌ جانشینش‌ کنند. او آنقدر این‌ نقش‌ را زیبا بازی‌ می‌کرد که‌ بسیاری‌ از خصایص‌ پیامبر را  ـ که‌ دوربین‌ قادر به‌ نشان‌ دادنش‌ نبود ـ می‌توان‌ همچون‌ آیینه‌ای‌ در رفتار حمزه‌ دید. منظورم‌ همان‌ آنتونی‌ کوئین‌ است‌. در نقش‌ عمرمختار نیز همین‌ گونه‌ است‌. او با آن‌ شخصیت‌ عجین‌ است‌. برادرم‌، مرا متوجه‌ نکته‌ جالبی‌ می‌کند. آنتونی‌ کوئین‌ هنگام‌ وضوء، آن‌ گونه‌ این‌ عمل‌ را با تمامی‌ جزئیات‌ و حتی‌ مکث‌هایش‌، زیبا به‌ نمایش‌ می‌گذارد که ‌تنها یک‌ پیرمرد مسلمان‌ که‌ از کودکی‌ وضوء گرفته‌ می‌توانسته‌ است‌، در هنگام‌ وضوء، آن‌ گونه‌ رفتاری‌ داشته‌ باشد. آنتونی‌ کوئین‌ خود می‌گوید،هنگام‌ فیلمبرداری‌ عمرمختار، آنقدر غرق‌ آن‌ شخصیت‌ شده‌ بود که‌ پس‌ از آن نتوانست‌ از قالب‌ آن‌ شخصیت‌ بیرون‌ بیاید و از این‌ روی‌ تا مدتی‌ ریش‌های‌ خود را همان‌ گونه‌ بلند نگه‌ داشته‌ و اصلاح‌ نکرد!

اما او در نقش‌های‌ گوناگون‌ از انسان‌های‌ شرور، یاغی‌ و ضدقهرمان‌ نیز همان‌ قدر موفق‌ است‌. زمانی‌ که‌ نقش‌ برادر زاپاتا را بازی‌ می‌کند، یک‌ مبارز عیاش‌ مکزیکی‌ است‌. او برای‌ موفقیت‌ در همین‌ نقش‌ است‌ که‌ اولین‌ اسکار زندگی‌اش‌ را دریافت‌ می‌کند. آنتونی در فیلم‌ زنده‌ باد زاپاتا[Viva Zapata!,1952]، به‌ خاطر بازی‌ در کنار مارلون‌ براندو، به‌ افتخار کسب‌ اسکار بازیگر مکمل‌ نائل‌ می‌شود.

در فیلم‌ توپ‌های‌ سان‌سباستین ‌[Guns of San sebastian,1968]، او یک‌ یاغی‌ مبارز است‌ که‌ راه‌ مقابله‌ با یاغیان‌ را به‌ دهقانان‌ می‌آموزد. در آن ‌فیلم‌ است‌ که‌ او به‌ دهقانانی‌ که‌ به‌ وی‌ به‌ چشم‌ کشیشی‌ می‌نگریستند که‌ با معجزه‌اش‌ موجب‌ شده‌ تا از مجسمه‌ای‌ خون‌ جاری‌ شود، می‌گوید: «این‌آخرین‌ معجزه‌ من‌ بود». اما شاید خود نداند که‌ معجزه‌های‌ او در دنیای ‌بازیگری‌ سینما هنوز ادامه‌ دارند. معجزه‌ از آن‌ روی‌ که‌ نه‌ تنها عجز و ناتوانی ‌دیگران‌ را در ایفای‌ نقش‌های‌ مختلف‌ نشان‌ می‌دهد، بلکه‌ حتی‌ ناتوانی ‌بزرگترین‌ بازیگران‌ سینما را در دستیابی‌ تا اوج‌ هنرنمایی‌ او به‌ ثبوت ‌می‌رساند. به‌ بازی های‌ مارلون‌ براندو نگاه‌ گذرایی‌ بیاندازد تا به‌ این‌ نکته‌ پی‌ببرید. از این‌ روی‌ براندو را مثال‌ می‌زنم‌ که‌ با اجماعی‌ در عالم‌ بازیگری‌، تقریباً اکثریتی‌ قوی‌، به‌ او به‌ چشم‌ بازیگری‌ کامل‌ می‌نگرند. قبول‌ دارم‌ که ‌مارلون‌ براندو در پدرخوانده‌، واقعاً پدرخوانده‌ است‌، در ایفای‌ نقش‌ ناپلئون‌، تماماً ناپلئون‌ را پیش‌ روی‌ خود می‌بینیم‌، نه‌ مارلون‌ براندو را، ولی‌ او در فیلم های‌ "اتوبوسی‌ به‌ نام‌ هوس‌" و "بارانداز"، براندوست‌ و چهره‌ براندوست ‌که‌ مدام‌ حس‌ می‌شود.

آنتونی‌ کوئین‌ تنها سینمای‌ هالیوود را فتح‌ نمی‌کند و در عالم‌ فیلم‌ سازی ‌اروپا نیز هنرنمایی‌ می‌کند. در فیلم‌ معروف‌ فلینی‌، یعنی‌ جاده‌[La Strada,1954] که‌ جایزه‌ بهترین‌ فیلم‌ خارجی‌ را نیز از آن‌ خود کرد، نقش‌ او در قالب‌ بازیگر دوره‌گردی‌ به‌ نام‌ زامپانو چشمگیر است‌. در فیلمی‌ که‌ از شاهکار ارنست‌ همینگوی‌، یعنی‌ پیرمرد و دریا [Old Man and Sea,1990] ساخته‌ می‌شود، آنتونی‌ تماماً یک‌ پیرمرد، ماهیگیر دریا دیده‌ و یکدنده‌ی کوبایی‌ است‌، همان‌ گونه‌ که‌ در نقش‌ یک‌ اسکیموی‌ ساده‌دل‌ و خنده‌رو در فیلم‌ بدوی‌ معصوم [The Savage Innocents,1959] موفق‌ است‌. او اسکار دومش‌ را برای‌ فیلمی‌ می‌برد که‌ تنها 8 دقیقه‌ در آن‌ بازی‌ کرده‌ است‌: "هوسی‌ برای‌ زندگی‌"[Lust for Life,1956] .

او از سال‌ 1970 به‌ بعد، کار با کارگردانانی‌ را تجربه‌ می‌کند که‌ از شهرت‌ و قابلیت های‌ کمتری‌ برخوردارند. بسیاری‌ این‌ امر را به‌ عنوان‌ افت‌ کاری‌ آنتونی‌ کوئین‌ ارزیابی‌ می‌کنند، اما از نظر من‌، آن‌ می‌تواند حتی‌ نقطه‌ قوت ‌بازیگری‌ وی‌ نیز تأویل‌ شود. زیرا او آنچه‌ را که‌ می‌آفریند، دیگر حاصل‌ امکانات‌ استودیوهای‌ بزرگ‌ و توانایی‌های‌ حرفه‌ای‌ کارگردانان‌ بزرگ ‌نیست‌، بلکه‌ تا حد زیادی‌ حاصل‌ قابلیت‌های‌ بازیگری‌ خود کوئین‌ است‌. از این‌ روی‌ او در فیلم‌های‌ پیام‌ [Message,1976] در نقش‌ حمزه‌ و شیرصحرا  [Lion of the Desert,1980] در نقش‌ عمرمختار و حتی‌ در نقش‌ یک‌ شخص‌ ناشنوا در فیلم‌ [Amigos,Los,1972] کاملاً موفق‌ و خلاق‌ جلوه‌ می‌کند. از دیگر بازی های‌ موفق‌ او باید از فیلم‌های‌ زوربای‌ یونانی‌[ZorbaThe Greek,1964]، باراباس‌ [Barabbas,1962]، لورنس‌ عربستان‌ [Lawrence of Arabia,1962] و توپ‌های‌ ناوارو [The Gns of Navarone,1961]نام‌ برد. او آخرین‌ نقش‌ خود را در فیلم‌ [Avenging Angelo]در سال‌ 2002 بازی‌ کرد.

در فرهنگ‌ سینمایی‌ لئونارد مالتین‌ در مورد او آمده‌ است‌ که‌: «پر انرژی‌، با خصایص‌ یک‌ بازیگر پرکار، و بعضی‌ اوقات‌ انسانی‌ پیشروست‌، کسی‌ که‌ در ظرف‌ 60 سال‌ تصویر متحرکش‌، تقریباً در نقش‌ هر نوع‌ قابل‌ تصوری‌ از اقوام‌ و ملیت های‌ خارجی‌ بازی‌ کرده‌ است‌». برای‌ کسانی‌ که‌ تصور می‌کنند بازیگری‌ در خون‌ بسیاری‌ از بازیگران‌ است‌ و بعضی‌ از ابتدا با استعداد بازیگری‌ متولد می‌شوند، بجاست‌ که‌ بدانند، او پیش‌ از هنرپیشگی‌، مشاغل‌ متعددی‌ را تجربه‌ کرده‌ است‌. کارهای‌ عجیب‌ و غریب‌ گوناگونی‌ را و شاید همین‌ تجارب‌ از او بازیگری‌ منحصر به‌ فرد ساخته‌ باشد! او در کودکی‌ به‌ روزنامه‌فروشی‌ و واکس‌ زدن‌ کفش‌ می‌پرداخت‌، بعدها قصاب‌ شد و برای‌ مدتی‌ نیز یک‌ بوکسور بود. اما چرخش‌ ناگهانی‌ او به‌ سوی‌ شغلی‌ بود که‌ با مشاغل‌ گذشته‌اش‌ هیچ‌ سنخیتی‌ نداشت‌. آنتونی‌ به‌ یک‌ موعظه‌گر کنار خیابان‌ بدل‌ می‌شود، اما پس‌ از مدتی‌ دوباره‌ به‌ سلاخ‌ خانه‌روی‌ می‌آورد و در کشتارگاه‌ کار می‌کند. علاوه‌ بر آن‌ می‌توان‌ نقاشی‌ و نجاری‌ را نیز در پرونده‌ زندگی‌ وی‌ یافت‌. او از سال‌ 1936 تا 2002 در فیلم‌های‌ مختلفی‌ ایفای‌ نقش‌ کرد. او در این‌ مدت‌ در 158 فیلم‌ بازی‌ کرد که‌ در 46 فیلم‌ با برندگان‌ اسکار همراه‌ بوده‌ است‌.


 
چهارشنبه 20 شهریور ماه سال 1387
افسون لابرینت های معنویت

سفر نوزدهم

افسون لابرینت های معنویتا

فیلم پری برای من چیز دیگری است. پری جایگاه عرش وجودم را در میان تمامی فیلم های ایرانی ای که دیدم، اشغال کرده است؛ مهم تر از ذهنم، در خاطره و روح ام. پری نه تنها در مضامین، که از نظر زمان اکران برایم بی مانند و مصادف شدن اش با برخی از وقایع زندگی ام سبب شد که منجی ام در دوره ای دشوار و بحرانی از زندگی ام گردد و برای من جاودانه شد. بخش بزرگی از آن را هرگز نخواهم توانست در قالب کلمات بریزم و بخشی نیز آنقدر خصوصی است که تنها به رابطه ی شخصی من با فیلم پری بر می گردد، از این روی تنها تحلیل محتوایی آن اثر را ارایه خواهم نمود.

در بررسی فیلمی از روزنه ی عرفان، سخن از "بود، نمود و نبود"، است. پری، داداشی، صفا، اسد و شیخ سالک، هر یک به تنهایی و در جای خویش، نه تنها شخصیت، بل دنیاهایی هستند که باید آنان را شناخت و معنایی ندارد که یکی از آن ها را (که منتقداً عمدتاً داداشی را برگزیدند که به سبب پرگویی های اوست!) صحیح و بقیه را غلط برچسب زنیم! چنین طرح مسأله ای از اساس غلط است. این اشخاص، هستی های مختلف، دنیاهای گوناگون، سیر روال ها و خلاصه شدن هایی را به ما معرفی می نمایند که هر یک در جای خود، قابل تأمل، شناخت و تجربه اند. داستان زندگی شیخ سالک که مدتی به دنبال ذکر مطلوب و حقیقی اش می گشت و عاقبت خود را با همسرش به آتش کشید، یکی از آن هاست! هنگامی که نامزد پری از او می پرسد: «این حرفا رو قبول داری؟»؟ پری در جواب می گوید: «قبول داری چیه؟! من بهت میگم، معرکه ست». به او می فهماند که طرح مسأله و پرسش وی بیراهه است. بحث از تجربه و شناخت است، درست و غلط نیست؛ موضوع نمودهای عرفانی است. آن ها هر یک در جای خود، یک نوع بودن، یک جریان شدن، و وصل به نبودن (!؟)، حسی ویژه و در نهایت دنیایی هستند، قابل توضیح؛ آغازی ست و پایانی، روندی ست که آغازش با غایت اش یکی نیست، ولی برای نیل به فرجامی آن گونه، ضرورتاً باید از آغازی گذشت که ظاهراً چندان تطابقی با پاپان خویش ندارد. در حالی که، برخی از منتقدان بر این تصورند که پری به سبب ایرادها، پریشانی ها و گلایه هایی که از سایرین می کند، راه عرفان را درست درک و تجربه نکرده است و داداشی با شناخت مسیر صحیحِ عرفان و فهماندن این مطلب به پری، راه درست را به او نشان می دهد. اما مگر راه داداشی چه بود؟ مگر خودِ داداشی چه کرده بود؟ چنان که پری هنگام صحبت تلفنی با داداشی (که صدایش را عوض کرده بود) گفت ایراداتی که داداشی از او می گیرد، شبیه آن است که دیوانه ای در یک تیمارستان لباس پزشکان را بر تن کند و بخواهد یکی از بیماران را مداوا کند. آیا داداشی با انتقاد از صفا، اسد، پری و... دست به گلایه و نفرت از همه ی دنیای پیرامون اش نمی زد؟ او هم احساسی همچون پری داشت، ولی درست از میان همین انتقادهاست که داداشی به استنتاج و تجربه ای بدیع در جاده ی عرفان و زندگی دست می یابد. زیرا هر چیز ضدش را در خود می پروراند (همچون قطب های متضاد یین و یانگ)، «برای منقبض کردن چیزی مطمئناً باید در آغاز آن را منبسط ساخت، برای انداختن چیزی نخست می بایست آن را بلند کرد، برای ستادن بی شک باید اول بخشید؛ خمیده باش تا راست قامت باشی، تهی باش تا پُر شوی.» (از عارف بزرگ لائو تزو). به همین سبب است که اسد می گوید: پری و داداشی اگر می خواهند علم بیاموزند باید درست در جهت عکس دانش آموزی گام بردارند؛ زیرا «هر آنچه در جستجوی اش هستی هرگز بدان دست نخواهی یافت»! (معمای ذن). آری، برای داداشی، صفا، اسد، شیخ سالک، بودا و لائوتزو شدن می بایست در ابتدا پری بود و پری وار آغاز کرد. نه تنها بدبینی ها، پریشانی ها و انزجارهای پری را نمی توان به پای گمراهی وی گذارد، بلکه بر عکس، آنچه او متظاهر می سازد، عین راه عرفانی است، ولی چنان آغازی ضرورتاً همان گونه به پایان نخواهد برد و برای چنان پایانی، بسان پری شروع نمودن، نه تنها اشتباه نیست، که ضوری و اجتناب ناپذیر است. داداشی پس از اولین کشف و زایش در سیر معنویت و سیلان زندگی پی می برد که «هنوز فاصله ای هست» (چون او همه ی فرجام ها را به غلط ارزیابی می کند) و او هرگز نمی تواند تا به اندازه ی صفا، اسد، شیخ سالک... و خلاصه کوزه به سرها عروج نماید. او با کشیدن شعله ای بر روی پری، این اصل را که هرگز نمی تواند اسد شود و تنها می تواند نقش وی را بازی کند، برای پری و مهمتر از آن برای خود به ثبوت می رساند و تنها در مجال عمر (حضور وی در نمایشی که او را با گلویی پاره در میدان جنگ نشان می دهد و نگاه عمیق او به کوزه به سرها) می توان نیم نگاهی به چنان مقامی داشت، و راز کوزه به سرها در همین نکته نهفته است: هر کسی قادر به نهادن کوزه بر سر و بالا بردن آن از تپه نیست؛ «چون اندک شماری به دیگر کرانه می رسند، سایرین در درازای ساحل می دوند» (از بودا) و باز از میان تمامی کسانی که در این مسیر گام بر می دارند، قلیلی بدون این که ذره ای از آب کوزه را به زمین بریزند (توجه شما را به توصیفی که صفا در سکانس انتهایی فیلم از کوزه به سرها می نماید، جلب می کنم) به بالای تپه می رسند، و این حقیقتی است در عالم عرفان و سلوک که چنان سوخت و سوزهای پری گونه ای برای اسد شدن اجتناب پذیر است، ولی ضرورتاً همگان به نقطه ی پایان نمی رسند و به قول عرفا تنها «دیوانگان» اند که به انتها دست می یازند و پس از آن فنا (درست همچون اسد و شیخ سالک)؛ به همین سبب داداشی تمامی پایان ها را غلط پیش بینی می کند؛ چرا که او هنوز فاصله ی زیادی تا انتهای راه دارد.

اگر داداشی و پری، خود را غرق در نگرانی و تناقض، در به دری و آشوب یافتند و وادی ریاضت و ذکر را به عنوان مستمسکی جهت نیل به حقیقت برگزیدند، آن ذره ای از تمامی شدن هایی بود که اسد و شیخ سالک در نوردیدند. بنابراین، داداشی و پری هرگز قادر نخواهند بود، به مقام اسد نائل گردند؛ چرا که هر کس به میزانی که منقبض گشته، منبسط خواهد شد، و آن قدر که داده خواهد ستاند. با این همه، پری و داداشی نیز دنیاهایی قابل تعمق و تأمل هستند. زیرا تنها این نقطه ی پایان نیست که حائز اهمیت است، بلکه هر نقطه به اندازه ای که به انتها نزدیک گردد، با ارزش خواهد بود. کارهای عجیب و غریب داداشی نیز نشانه تکامل عرفانی وی نیست، چنان که صوفیان و عرفا، آن ها را نه جوهره ی عرفان که تنها " بازی های عرفانی" می نامند.

داداشی شروع به پوشیدن لباس و حرکت به سوی کلبه ی سوخته ی اسد که پری در آن آرمیده بود، می نماید. این نخستین قدم در جاده ی عرفان است؛ هر چیز ناگزیر در ابتدا با ظواهر و شعائر آغاز شده و ادراک ناخواسته ی فرم و شکل را عینِ محتوا می انگارد. به همین سبب است که اسد اصرار می ورزد تا پری و داداشی، کفش هایی تازه به پا کنند، چون در ابتدا برای رسیدن به محتوای جدید، استفاده از فرم اجتناب ناپذیر است. داداشی در شب تار (کنایه ای ست به جهان ما که در آن همه چیز برای یک رهرو ناشناخته، گنگ و تاریک است) به نقطه ای می رسد که عرفان و عروج ماهی های عشق نور را که همزمان باعث مرگ شان می شود، مشاهده می نماید. در این مرحله است که ظواهر و شعائر عرفان را به دور می افکند و او با کندن خرقه ی عرفان از تن، خود را به جای ماهی های عشق نور می گذارد و می آموزد که برای رسیدن به مقامی والاتر در عالم عرفان می بایست کشکول را از دوش بر زمین گذاشت و خرقه را از تن کند و دیگر گفتن ذکر و یاهو ضروری نیست. «نشان دادن ماه به انگشتی نیاز است، اما همین که ماه شناسانده شد، ما نباید انگشت خویش را به دردسر بیاندازد. سبد ماهی برای صید ماهی است، ولی همین که ماهیان صید شدند، صیادان سبد را فراموش می کنند» (از عارف بزرگ شرقی چوانگ تزو). داداشی که تا پیش از این، همه چیز را نقد می کرد، آموخت که پس از آن باید هر وضعیتی را به جای نقد، لمس کند. پس خود را به جای ماهی عشق نور می گذارد و در صحنه انتهایی نیز خود را تنها به جای کوزه به سرها گذاشته و نقش آنان را باز می نمایاند. اشتباه نکنید، او هرگز نمی میرد؛ چرا که اگر چنین بود، فیلم او را در سکانس پایانی، روی صحنه نمایش قرار نمی داد و تأکید فیلم بر نمایشی بودن آن صحنه ی مرگ نیز دلالت بر این اصل دارد که او تنها نقش اسد، شیخ سالک و... را ایفاء می کند. گله ها و گلایه های داداشی را نباید به پای دستورات یا پیام های اخلاقی فیلم نوشت و چنان تناقضاتی برای هر رهرویی ضروری و اجتناب ناپذیر است و فیلم روند یک رهروی عالم عرفان و همین طور چگونگی تکوین شخصیت وی در این مسیر و زایش ها و تبلورهای مکررش را به نمایش می گذارد. حتی چیزی بیشتر از آن، ایرادها و انتقادهای داداشی از اسد و صفا را نباید به عنوان نقطه جدایی داداشی از راه ایشان و برگزیدن راهی نو انگاشت؛ زیرا در سکانس آخر فیلم، او مشخصاً با گوش دادن به اندرزهای آن دو، کفش تازه را به پا می کند، خویشتن را به جای کسی که با گلوی پاره به کوزه به سرها نگاه می کند، گذاشته و خلاصه باز از رهنمودها و توصیه های آنان برای ادامه ی این راه (عرفان و زندگی) استفاده می کند و اشاره به این بیت مولانا دارد:

اگر به خشم روی صد هزار سال زمن/ به عاقبت به من آیی که منتهات منم

فیلم، نام پری را برای خود برگزید، نه داداشی و سایرین را، چون آغاز با پری است. در مسیر داداشی و صفا و در انتها اسد، شیخ سالک، شمس، مولانا، فیثاغورث و...؛ نکته ای که باید در سکانس آخر فیلم بدان توجه نمود، این است که فیلم با داداشی به پایان نرسید، بلکه با او ادامه یافت و با اسد که داداشی با نقش او به انتهای تپه رسید، پایان یافت. سایر ظرافت های به کار رفته در فیلم پری، همچون ازدواج اسد با زنی که به ظاهر به وی نمی خورد، تنفر وی از رانندگی، توجه ی او و صفا به کودکان، عدم پذیرش وقایع و اشتباه در تشخیص رنگ ها، گریز پری از کلاس و بی قراری او و اشمئزازش از هر تجربه ای و کشش ناخودآگاه رو به بالای وی، بی توجهی داداشی به کارهای فنی و براهین سلسله وارش برای تشریح علل وقایع، با چنان دقتی برگزیده و تعبیه شده اند، که من در توصیف شان صرفاً می توانم بگویم، "خودشان اند" و این حالات به روشنی توسط عرفا و به طور کلی کسانی که به نوعی در جستجوی معنا و مفهومی برای هستی و زندگی هستند، قابل فهم است و سلینجر و مهرجویی در توصیف چنان حالاتی، ذره ای به بیراهه نرفته اند و طبیعی است که برای بینندگان یا حتی مخاطبان عام، عجیب و بی مفهوم نشان دهد. بازی خسرو شکیبایی به جای دو شخصیت کلیدی اثر، صفا و اسد آنقدر بی نظیر بود که مخاطب اثر تا مدت ها خسرو شکیبایی را به چشم همان ها، به خصوص اسد می بیند. برخلاف آنچه بسیاری از منتقدان درباره ی نسخه برداری فیلمنامه ی پری از روی نسخه ی "فرنی و زویی" از سلینجر ذکر کرده اند، تنها بخش کوچکی از آن داستان که به مباحث داداشی با پری محدود می شود، از آن گرفته شده و شخصیت های صفا و اسد و وقایع و ارتباط شان با یکدیگر و انسجام شان در فیلمنامه که جملگی محور فیلم اند، کار بی نظیر مهرجویی است و او به شایستگی توانسته است، با جرقه ها و در حقیقت بهانه هایی از متون مختلف، عرفانی با صورتی شرقی، ولی با محتوایی جهانی، زبانی رازواره و ساختاری پیچیده را در فیلم اش بیافریند؛ به طوری که، کل اثر چون یک پیکره به نظر رسد، و در فرم، زبان و محتوا، اثر وی بسیار غنی تر از عرفان سلینجر است.


 
دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387
رویا در کابوس ... در مرائی زمینی

 

سفر هجدهم 

 

"رویاء" در "کابوس‌" ... در مرائی‌ زمینی‌

از آسمان‌ به‌ دنیایی‌ نازل‌ می‌شویم‌ که‌ آسمان‌ خراش ها و خیابان ها زندگی‌ شلوغ‌ در یک‌ شهر را نوید می‌دهند. در درون‌ یک ‌اتاق‌، شخصی‌ خوابیده‌ و صدایی‌ به‌ او می‌گوید: «چشمانت‌ را باز کن‌.» او از خواب‌ برخاسته‌ و سوار ماشینی‌ می‌شود و به‌ سر کار خود می‌رود. به‌ ناگهان‌ خود را در خیابان‌ و بین‌ ماشین ها و ساختمان ها سردرگم‌ می‌یابد، به‌ گونه‌ای‌ که‌ انگار اصلاً آنجا را نمی‌شناسد. ناگهان‌ صدایی‌ دیگر او را می‌خواند که‌ بیدار شود. او چشمان‌ خویش‌ را باز کرده‌ و خود را واژگون‌ در رختخوابی‌ می‌یابد که‌ بیدار می‌شود! آیا آنچه‌ که‌ پیش‌ از این‌ دیده‌ یک‌ رویاء بوده‌ است‌ یا اکنون‌ در رویاء بسر می‌برد! تصاویر کنونی‌ واقعی‌تر به‌ نظر می‌رسند، پس‌ او حکم‌ به‌ واقعی‌ دادن‌ شان‌ کرده‌ و تصاویر قبلی‌ را رویاء تأویل‌ می‌کند. با دختری‌ که‌ او را می‌شناسد کمی‌ صحبت‌ کرده‌ و سپس‌ سوار ماشینی‌ شده‌ و دوستی‌ را سوار می‌کند که‌ او را دیوید می‌خواند. آن ها از روابط خود با دوستی‌ به‌ نام‌ جولی‌ سخن‌ می‌گویند. دوستش‌ به‌ او می‌گوید که‌ عشق‌ ترش‌ و شیرین‌ است‌ و دیوید روزی‌ آن‌ را تجربه‌ خواهد نمود. در جریان‌ یک‌ حادثه‌ رانندگی‌ آن ها تا لب‌ مرگ‌ پیش‌ رفته‌ و زنده‌ می‌مانند. دیوید به‌ ساختمانی‌ می‌رود که‌ منشی‌اش‌ او را برای‌ جلسه‌ صبح‌ با هیئت‌ مدیره‌ آماده‌ می‌سازد. ناگهان‌ سقوط می‌کنیم‌ در مکانی‌ که‌ کسی‌ مشغول‌ گفتگو با کسی‌ است‌ که‌ نقاب‌ به‌ صورتش‌ زده‌ و متهم‌ به‌ قتل‌ است‌!؟ او همان‌ دیوید است‌ و می‌گوید که‌ والدینش‌ مرده‌اند. اما اگر این‌ تصاویر واقعی‌ هستند، آنچه‌ پیش‌ از این‌ دیدیم‌ رویاء یا کابوس ‌بودند!؟ تصاویر برش‌ می‌خورد به‌ یک‌ میهمانی‌ که‌ تولد دیوید به‌ حساب‌ می‌آید. در حالی‌ که‌ به‌ دیگران‌ می‌گوید که‌ من‌ در یک‌ رویاء زندگی‌ می‌کنم‌! به‌ وسیله‌ دوستش‌ برایان‌ به‌ دختری‌ به‌ نام‌ سوفیا معرفی‌ می‌شود که‌ به‌ تازگی‌ با برایان‌ آشنا شده‌ است‌. چون‌ وقایع‌ دیگری‌ پشت‌ آن‌ اتفاق‌ می‌افتند، پس‌ با فرض‌ واقعی‌ بودن‌، تعقیب‌شان‌ می‌کنیم‌. در گفتگوهای ‌آن ها مشخص‌ می‌شود که‌ شرکت‌ از پدرش‌ به‌ او رسیده‌ است‌. او از سوفیا می‌خواهد که‌ وانمود کند با وی صحبت‌ می‌کند تا احساسات‌ دختری‌ دیگر را که‌ شخصی‌ جز جولی‌ نیست‌، برانگیخته‌ و از عکس‌ العملش‌ آگاه‌ شده‌ و به‌ تماشایش‌ بنشیند! سوفیا و دیوید بیشتر با یکدیگر آشنا می‌شوند و تصاویر یکدیگر را نقاشی‌ می‌کنند. دیوید هنگام‌ ترک‌ منزل‌ سوفیابا جولی‌ مواجه‌ می‌شود که‌ او را تا منزل‌ سوفیا تعقیب‌ کرده‌ است‌. سوار ماشین‌ وی می‌شود. طی‌ یک‌ گفتگوی‌ پر مشاجره‌، جولی‌ به‌ دیوید می‌گوید که‌ عاشق‌ اوست‌ و او نباید با کسی‌ به‌ غیر از وی‌ معاشرت‌ داشته‌ باشد. سپس‌ در حالی‌ که‌ به‌گونه‌ای‌ هیجان‌ زده‌ به‌ نظر می‌رسد که‌ کنترل‌ عادی‌ خویش‌ را از کف‌ داده‌ است‌، فرمان‌ را رها کرده‌ و با یک‌ درگیری‌ با دیوید، ماشین‌ را از روی‌ پلی‌ به‌ پایین‌ پرتاب‌ می‌کند. ناگهان‌ دیوید را در پارکی‌ کنار سوفیا می‌بیند که‌ برایش‌ ماجرای ‌تعقیب‌ وی‌ توسط جولی‌ و تصادف‌شان‌ و آسیب‌ بازو و صورتش‌ را بازگو می‌کند. بعد با خود می‌گوید که‌ می‌داند «اون‌ از رویاء به‌ واقعیت‌ می‌رسه‌ و اون‌ حتی‌ توی‌ رویاء هم‌ یک‌ احمق‌ است‌»!! اگر می‌تونست‌ که‌ نخوابد...!! پس‌ آیا آنچه‌ تاکنون‌ رخ‌ داده‌، کابوس هایی‌ از پی‌ هم‌ بوده‌ است‌ و اکنون‌ او بیدار شده‌ یا اکنون‌ کابوس‌ می‌بیند که‌ واقعیت ها یک‌ رویاء بوده‌اند!؟آن‌ توهمات‌ به‌ گونه‌ای‌ ما را در برگرفته‌ که‌ نمی‌توان‌ واقعی‌ یا غیرواقعی‌ را در هیچ‌ لحظه‌ای‌ به‌ شکل‌ قطعی‌ تعریف‌ کرد!! اما حتی‌ اگر آن‌ مرائی‌ یک‌ رویاء باشد، چیزی‌ از واقعیت‌ کم‌ ندارد. به‌ همین‌ سبب‌ است‌ که‌ مرتب‌ با آن‌ اشتباه ‌می‌شود!؟ تأویلی‌ که‌ آغاز دنیای‌ سوررئالیستی‌ را معرفی‌ می‌کند. در دنیای‌ پشت‌ آن‌ جمله‌، دیوید چشمان‌ خود را در رختخوابی‌ باز می‌کند که‌ در مکانی‌ دیگر است‌ و در حالی‌ که‌ نقاب‌ سابق‌ را زده‌ برای‌ همان‌ مردی‌ که‌ از او سوال‌ می‌کند، خاطراتش‌ را توصیف‌ می‌کند! او نویسنده‌ای‌ است‌ که‌ خاطراتش‌ را می‌نویسد و شخص‌ پرسشگر، روان‌شناسی‌ به‌ نظر می‌رسد که‌ می‌خواهد حقایق‌ زندگی‌ او را کشف‌ کند. او نوشته‌های‌ دیوید را خوانده‌ و درصدد است‌ تا به‌ او بفهماند که‌ کدام‌ بخش‌ از خاطراتش‌ واقعی‌ و کدام‌ بخش ها، رویاء و کابوس‌ است‌! پس‌ آنچه‌ رخ‌ داده‌ خاطرات‌ دیوید بوده‌ است‌ یا باز از مرائی‌ زمینی‌ در آسمان‌ وانیلی‌ رودست‌ خورده‌ایم‌؟ کدامیک‌ را بر چه‌ اساسی‌ واقعی‌ بپنداریم‌ که‌ بقیه‌ را رویاء یا کابوس‌ ارزیابی‌ کنیم‌؟! دیوید را در صحنه‌ بعدی‌ با صورتی‌ که‌ پس‌ از تصادف‌ یافته‌ پنهانی‌ در حال‌ تعقیب‌ سوفیا مشاهده ‌می‌کنیم‌. او در سالنی‌ به‌ نزد سوفیا می‌آید و برای‌ او از اتفاقی‌ سخن‌ می‌گوید که‌ بر سر صورتش‌ آمده‌ و دکترها نقابی‌ را به ‌جای‌ آن‌ به‌ وی‌ داده‌اند تا روی‌ چهره‌اش‌ را بپوشاند. سوفیا از زندگی‌ بعدی‌ آن ها در آینده‌ صحبت‌ می‌کند که‌ همچون ‌گربه‌ای‌ با یکدیگر دیدار می‌کنند! در صحنه‌های‌ بعدی‌ آن ها به‌ همراه‌ برایان‌ در دیسکویی‌ دیده‌ می‌شوند که‌ دیوید نقاب‌ خود را بر چهره‌ دارد و هر دو سوفیا را تا بیرون‌ مشایعت‌ می‌کنند. برایان‌ از دیدار فردایشان‌ سخن‌ می‌گوید و دیوید پاسخ‌ می‌دهد: «امیدوارم‌ فردا مرده‌ باشم‌.» برایان‌ به‌ دنبال‌ سوفیا می‌رود و دیوید با دلهره‌ آن ها را تعقیب‌ می‌کند و در میان‌ راه‌ ‌زمین‌ خورده‌ و برای‌ لحظاتی‌ چشمان‌ خود را می‌بندد و سپس‌ با صدای‌ جولی‌ چشمان‌ خود را باز می‌کند، اما هنگامی ‌که‌ دوباره‌ آن ها را باز می‌کند، سوفیا را می‌بیند که‌ او را صدا می‌کند و سوفیا به‌ او کمک‌ می‌کند تا برخیزد. این‌ دیگر کابوس‌ در کابوس‌ است‌!! آن ها آنقدر تکه‌ تکه‌ و با یکدیگر در تناقض‌ هستند که‌ نمی‌توان‌ پذیرفت‌ جملگی‌ با هم‌ واقعی‌ باشند!؟ مگر این‌ که‌ به‌ شکل‌ توهماتی‌ پاره‌ پاره‌ از واقعیت‌ تأویل‌ شوند. پشت‌ آن ها همان‌ روان‌شناس‌ را می‌بینیم‌ که‌ به‌ دیوید می‌فهماند که‌ او خوابیده‌ و کابوس هایی‌ دیده‌ که‌ هنگام‌ نشئگی‌ مواد مخدر به‌ انسان‌ عارض‌ می‌شود و از او می‌خواهد که‌ به‌ وی کمک‌ کند تا حقایق‌ زندگی‌ و وقایعی‌ را که‌ افتاده‌ است‌، دریابد. دیوید برای‌ او شرح‌ می‌دهد که‌ دکترش‌ به‌ او تماس‌ گرفته‌ و با لحنی‌ خوب‌ می‌گوید که‌ به‌ یافته‌های‌ جدیدی‌ رسیده‌ و می‌تواند سردردها و صورتش‌ را بهبود ببخشد و سپس ‌مثل‌ فیلم های‌ تخیلی‌ چهره‌اش‌ را به‌ وضع‌ طبیعی‌ برمی‌گردانند. صدای‌ سوفیا بار دیگر او را از دنیای‌ دیگر فرا می‌خواند! سوفیا نقاب‌ او را پاره‌ می‌کند و صورتش‌ را که‌ سالم‌ است‌، هویدا می‌سازد. در صحنه‌های‌ بعدی‌ در رستورانی‌ دیوید و برایان‌ در مورد حفظ ارتباط با سوفیا صحبت‌ می‌کنند و دوید، مردی‌ مرموز را در گوشه‌ای‌ از رستوران‌ مشاهده‌ می‌کند که‌ برایش‌ آشنا به‌ نظر می‌رسد، ولی‌ او نمی‌داند که‌ کجا وی‌ را دیده‌ است‌!؟ برایان‌ از او می پرسد: صورتت‌ چه‌ شده‌؛ برای‌ لحظاتی‌ دیوید یکه‌ می‌خورد، ولی‌ بعد متوجه‌ می‌شود که‌ او شوخی‌ کرده‌ است‌. یک‌ دفعه‌ دیوید از خوابی‌ برمی‌خیزد. به‌ سراغ‌ آینه‌ای‌ می‌رود و با مشاهده‌ صورتش‌ که‌ مثل‌ سابق‌ شکسته‌ به‌ نظر می‌رسد وحشت‌ زده‌ شده‌ و فریاد می‌کشد! همزمان‌ سوفیا نیز در رختخواب‌ فریاد می‌زند. سپس‌ چهره‌ جولی‌ را می‌بیند که‌ به‌ او می‌گوید من‌ سوفیا هستم‌. بعد شخصی‌ را می‌کشد که‌ فکر می‌کند، جولی‌ است‌، ولی‌ تصاویر مرتب‌ از سوفیا به‌ جولی‌ تغییر می‌کند و معلوم‌ نمی‌شود او کدامیک‌ را کشته‌ است‌!!

... همان‌ مرد مرموز را می‌بیند که‌ به‌ او می‌گوید: «این‌ انقلابی‌ در ذهن‌ است‌»... برایان‌ را می‌بیند که‌ با او درگیر می‌شود و به‌او می‌گوید که‌ تو سوفیا را کشته‌ای‌ من‌ خودم‌ دیده‌ام‌. ولی‌ دیوید مصر است‌ که‌ او جولی‌ بوده‌ است‌! باز تصاویری‌ از همان‌ مرد مرموز را می‌بیند که‌ به‌ نزدیکش‌ می‌آید و به‌ وی می‌گوید که‌ به‌ این‌ مردم‌ نگاه‌ کن‌، آن ها کاری‌ با تو دارند؟ دیوید می‌گوید نه‌. بعد به‌ دیوید می‌گوید: «شاید اونا برای‌ این که‌ تو خواستی‌، اینجا هستند. تو خدای‌ اونایی‌، تو هر چی‌ که‌ بگی‌ اوناانجام‌ می‌دن‌»؟ دیوید می‌گوید: «من‌ فقط می‌خوام‌ ساکت‌ شن‌، مخصوصاً تو.» به‌ محض‌ گفتن‌ این جملات‌، آن ها ساکت‌ می‌شوند. چنین‌ تصاویری‌ درصدند تا به‌ دیوید و ما ثابت‌ کنند که‌ دیگران‌ تنها عناصری‌ از ذهن‌ او هستند. پشت‌ آن‌ صحنه‌ها به‌همان‌ مکانی‌ می‌رویم‌ که‌ روان‌شناس‌ از دیوید می‌پرسد: آن‌ مرد در رستوران‌ کیست‌؟ از اون‌ می‌پرسد‌ که‌ آیا دیوید فرق ‌میان‌ رویاء با واقعیت‌ را می‌تواند درک‌ کند. آیا او سوفیا را کشته‌ است‌!؟ او همه‌ جا را می‌گردد، ولی‌ همه‌ جا به‌ جای‌ سوفیا نشانه‌هایی‌ از جولی‌ را پیدا می‌کند، مگر نقاشی‌ای‌ که‌ با دستان‌ خود کشیده‌ بود! ناگهان‌ جولی‌، دیوید را می‌زند و به‌ او می‌گوید که‌ سوفیاست‌، اما دیوید تأکید می کند که‌ او سوفیا نیست‌!! به‌ آشپزخانه‌ نگاه‌ می‌کند و اینبار سوفیا را می‌بیند که‌ به‌سوی‌ او می‌آید و کسی‌ را می‌کشد که‌ فکر می‌کند جولی‌ است‌. سپس‌ به‌ دنیای‌ گفتگو با روان‌شناس‌ برمی‌گردد ومی‌گوید: «من‌ کسی‌ را کشتم‌، ولی‌ چنان‌ احساسی‌ رو ندارم‌.» ... روان‌شناس‌ از او می‌پرسد که‌ آن‌ مرد داخل‌ رستوران‌ که‌ بوده‌؟ ...او پاسخ می دهد که‌ مرد قانون‌ نیست‌، بلکه‌ تنها می‌خواهد حقایق‌ را شکافته‌ و بشناسد. او دیوید را به‌ نزد انجمن‌ گسترش‌ حیات‌ می‌برد. دیوید با دیدن‌ فضای‌ انجمن‌ می‌گوید که‌ فکر می‌کند قبلاً آنجا بوده‌ است‌! ...آن ها زنی‌ را ملاقات‌ می‌کنند که‌ به‌ آن ها می‌گوید ما برای‌ آینده‌ در تلاشیم‌ و نه‌ برای‌ احساسات‌ جوونا، بلکه‌ برای‌ احساسی‌ عمیق‌تر که‌ فقط در قلب‌ انسان هاست‌...!! کدهای‌ د.ان‌.ای‌ در بدن‌ باز شده‌ و تغییر می‌کنند... دیوید در سردرگمی‌ می‌پرسد، منظورشان‌ از رویای‌ شفاف‌ چیست‌ و او پاسخ‌ می‌دهد که‌ انتخاب‌ خوبی‌ ست‌! او می‌گوید هر شخصی‌ یک‌ دنیا در خودش‌ دارد که ‌تصویری‌ از تولد تا مرگ‌ اوست‌!؟ ...تصویر پایانی‌ را هر کس‌ می‌خواهد تغییر دهد!! ال‌.ایی‌ (انجمن‌ آن ها) به‌ شما می‌گوید که‌ شما نمی‌میرید، بلکه‌ شما در بخشی‌ جاودانه‌ ادامه‌ می‌دهید و زندگی‌ ادامه‌ پیدا می‌کند با آینده‌ای‌ که‌ شما انتخاب‌ می‌کنید!!! مرگ‌ از حافظه‌ شما پاک‌ می‌شود! یک‌ زندگی‌ رویایی‌; زندگی‌ دوم‌ مثل‌ یک‌ رویاست‌!! ...از کسی‌ که‌ این‌ کلمات‌ رو می‌گه‌ اونا واقعاً معنای‌ حقیقی‌ دارن‌!؟ سپس‌ او جملاتی‌ مو به‌ مو را از سوفیا به‌ دیوید می‌گوید!... آنگاه‌ به‌ دیوید می‌گوید که‌ آزادانه‌ گردش‌ کند و اکثر انسان ها زندگی‌ رو بدون‌ هیچ‌ ماجرایی‌ واقعی‌ سپری‌ می‌کنند!! این‌ که ‌فهمیدنش‌ خیلی‌ سخته‌... اونا به‌ ژول‌ ورن‌ هم‌ خندیدند!؟ ...این‌ انقلابی‌ در ذهن‌ است‌! دیوید ناگهان‌ نقاب‌ خود را برداشته‌ و فریاد می‌کشد: «اینا همه‌ یه‌ کابوسه‌، می‌خوام‌ بیدار شم‌.» او پشتیبان‌ فنی‌ رو صدا می‌زنه‌!! در آسانسوری‌ به‌رویش‌ باز می‌شود و با ورود به‌ آن‌ با همان‌ مرد مرموز رستوران‌ مواجه‌ می‌شود. او خود را کارمند گسترش‌ حیات‌ معرفی‌ می‌کند. او ادعا می کند که‌ آنان صد و پنجاه‌ سال‌ پیش‌ یکدیگر را ملاقات‌ کرده‌اند!؟ او می‌افزاید که‌ به‌ دیوید در رستوران‌ هشدار داده‌ که‌ باید تمرین‌ کنترل‌ ذهن‌ کنه‌، چرا که‌ همه‌ چیز ساخته‌ ذهن‌ اوست‌!؟ دیوید می‌پرسد که‌ رویای‌ شفاف‌ ازچه‌ زمانی‌ آغاز شده‌ است‌. او جواب‌ می‌دهد که‌ لحظات‌ پس‌ از کلوپ‌ شبانه‌ که‌ بدنبال‌ سوفیا رفته‌، او اتصال‌ را برگزیده‌ و زندگی‌ واقعی‌اش‌ تمام‌ شده‌ و رویای‌ شفاف‌ او شروع‌ شده‌ است‌ ...اتصال‌ (به‌ دنیای‌ رویاء) از ازمنه‌ دور آغاز شد، زمانی‌ که‌ «تو یخ‌ زده‌ بودی‌ و رویاء شدی‌»! دیوید می‌خواهد بداند که‌ زندگی‌ واقعی‌ او چه‌ شده‌ است‌ و آن ها چه‌ چیزهایی‌ را از ذهنش‌ پاک‌ کرده‌اند. او می‌پرسد اگر واقعاً او دوست‌ دارد بداند، می‌تواند آنچه‌ را که‌ اتفاق‌ افتاده‌ شرح‌ دهد. صبح‌ روز بعد از آن‌ کلوپ‌ شبانه‌ او بیدار می‌شود و سوفیا را دیگر نمی‌بیند. به‌ خاطر اختلاف‌ وی با هیئت‌ مدیره‌، دوست‌ پدر دیوید کنترل‌ شرکت‌ را در دست‌ می‌گیرد. دیوید می‌پرسد: «اما یک نفر‌ مُرد!؟» او برای دیوید شرح می دهد: «تو به‌ سوفیا علاقه‌ داشتی‌ و برای ‌ماهها خودت‌ رو مخفی‌ کردی‌ و تو منو تو اینترنت‌ پیدا کردی‌ و یک‌ قرارداد با من‌ امضاء کردی‌.» سپس‌ دیوید قرص های‌ زیادی‌ خورده‌ و خودکشی‌ می‌کند و به‌ روی‌ رختخواب‌ می‌افتد. آیا آنچه‌ تاکنون‌ دیده‌ایم‌، رویاها و کابوس های‌ پس‌ از نشئگی‌ او بوده‌ است‌؟! دیوید با تردید می‌گوید: «آن‌ کسی‌ که‌ مرد من‌ بودم‌!» آن‌ مرد تأیید می‌کند.

اما اگر آنچه‌ که‌ در حافظه‌اش‌ ملاک‌ تشخیص‌ حقیقت‌ و تفکیک‌ واقعیت‌ از رویاء یا کابوس‌ است‌ و اکنون‌ بسیاری‌ از آنچه‌ را که‌ دیده‌ و واقعی‌ می‌دانسته‌، کابوس‌ و غیرواقعی‌ یافته‌ است‌، چه‌ ملاک‌ دیگری‌ باقی‌ می‌ماند تا دریابد، بقیه‌ آنچه‌ را که‌ می‌بیند و حافظه‌اش‌ می‌گوید، از جمله‌ تصور این‌ امر که‌ واقعیات‌ آن‌ است‌ که‌ او مرده‌ است‌ و حتی‌ تأییدهای‌ مرد مرموز، کابوس‌ و مرائی‌ نباشند؟!؟ زیرا ملاک‌ تشخیص‌ دیگری‌ برای‌ تفکیک‌ واقعی‌ از کابوس‌ یا مرائی‌ در اختیار ندارد و از کابوسی‌ به‌ کابوسی‌ دیگر کشیده ‌می‌شود و چون‌ اتصال‌ به‌ هر یک‌ از آن ها را آغاز می‌کند، در می‌یابد که‌ آن‌ واقعی‌ است‌ و هنگامی‌ که‌ از آن‌ می‌برد و اتصال‌ به‌ دنیایی‌ دیگر را برقرار می‌سازد، آن ها را کابوسی‌ بیش‌ نمی‌یابد!! به‌ بیان‌ دیگر، تمامی‌ چیزهایی‌ که‌ دیوید و هر کسی‌ که‌ در جایگاه‌ او باشد می‌بیند و باور می‌کند، چیزی‌ نیستند جز چند لکه‌ رنگ‌ و چند موج‌ از صوت‌، و آسمان‌ وانیلی‌ با ریزش‌ تمامی‌ ملاک های‌ دیگر در ذهن‌ او و ما، هیچ‌ ملاک‌ دیگری‌ ندارد تا واقعیت‌ و کابوس‌ را از هم‌ تفکیک‌ کنیم‌ و یکی‌ را واقعی‌ و دیگری‌ را رویاء یا کابوس‌ بپنداریم‌!؟ و این‌ تأویلی‌ است‌ که‌ غایت‌ گستره‌ سوررئال‌ را نمایش‌ می‌دهد که ‌کابوس‌ را واقعیتی‌ برتر می‌بیند. ناگهان‌ پرتاب‌ می‌شویم‌ به‌ سوی‌ تصاویر و گفتارهایی‌ که‌ جسد دیوید را نشان‌ می‌دهد که‌ به‌ انجمن‌ گسترش‌ حیات‌ منتقل‌ شده‌ و یخ‌ زده‌ می‌شود تا در آینده‌ به‌ زندگی‌ دوباره‌ دست‌ یابد! جلوه‌های‌ ناگهانی‌ دنیای‌ مجازی‌ اینترنت‌ در آسمان‌ وانیلی‌ آنقدر ناگهانی‌ است‌ که‌ آن‌ را نیز نمی‌توان‌ چیزی‌ به‌ جز پاره‌هایی‌ از یک ‌کابوس‌ تأویل‌ کرد! مرد مرموز به‌ او می‌گوید که‌ از زمان‌ یخ‌ زدن‌ جسدش‌، او زندگی‌ در حال‌ تعلیق‌ را برگزیده‌ است‌، غافل‌ از این‌ که‌ با آنچه‌ خود و آسمان‌ وانیلی‌ تأویل‌ کرده‌، تعلیق‌ او از زمانی‌ آغاز شده‌ که‌ او هیچ‌ اختیار و معیاری‌ برای‌ تفکیک‌ و شناخت‌ یافته‌هایش‌ نداشته‌ است‌; با نشئگی‌ دارو یا بدون‌ آن‌ و با یخ‌ زدن‌ یا بدون‌ آن‌. سپس‌ ناگهان‌ تصاویر و گفتار به‌ استعاراتی‌ معنوی‌ رنگ‌ می‌بازد!! مرد مرموز به‌ دیوید و ما می‌گوید که‌ مشکل‌ ضمیر ناخودآگاه‌ شماست‌ و رویای‌ شما به‌ سمت‌ کابوس‌ می‌رود و نور اونو اصلاح‌ می‌کند! ولی‌ ما در آسمان‌ وانیلی‌ مگر تجربه‌ای‌ به‌ جزنشئگی‌، کابوس‌ و مرائی‌ داشته‌ایم‌؟ کدام‌ نور؟ همان‌ تصاویری‌ که‌ آسمان‌ وانیلی‌ به‌ ما و دیوید نشان‌ داد که‌ تنها رویاء یا کابوس‌ بوده‌اند!! در میان‌ آن‌ همه‌ نشئگی‌ آسمان‌ وانیلی‌ ناگهان‌ قیافه‌ای‌ حق‌ به‌ جانب‌ به‌ خود می‌گیرد و ادعا می‌کند که ‌لحظه‌ تصمیم‌گیری‌ برای‌ دیوید و ما فرا رسیده‌ است‌! البته‌ به‌ نظر نمی‌رسد که‌ چهره‌ یا لحنی‌ حق‌ به‌ جانب‌ ملاک‌ مناسبی‌ برای‌ پذیرش‌ حرف های‌ آن باشد، چرا که‌ آسمان‌ وانیلی‌ در درون‌ خود، چهره‌ها و تصاویر زیادی‌ از آن‌ دست‌ به‌ ما نشان‌ داده‌ است‌ که‌ بعد در جایی‌ دیگر آن‌ را رویاء یا کابوس‌ تأویل‌ کرده‌ است‌. پس‌ معنای‌ انتخاب‌ در آسمان‌ وانیلی‌ را تنها همان‌ رویایی‌ وانیلی‌ تأویل‌ کنیم‌. رویاء به‌ ما و دیوید می‌گوید نوبت‌ لحظه‌ حساس‌ انتخاب‌ بین‌ زندگی‌ واقعی‌ و رویاء فرا رسیده‌ است‌! در ضمن‌ هیچ‌ تضمینی‌ وجود ندارد! اما در آینده‌ حتی‌ معنای‌ خوشبختی‌ با اکنون‌ متفاوت‌ خواهد بود. در آسمان‌ وانیلی‌ ما و دیوید زندگی‌ واقعی‌ را برمی‌گزینیم‌. اما در آسمان‌ وانیلی‌، آن‌ چیزی‌ به‌ غیر از سقوط و مرگ‌ نخواهد بود!؟ پس‌ حالا با همدیگر....; تاریکی‌ حکمفرماست‌ و صدایی‌ دیوید و ما را فرا می‌خواند: «بیدار شو.» اما آیا هر بار که‌ او و ما با صدا یا تصویری‌ بیدار شدیم‌، پس‌ از مدتی‌ آن‌ را کابوس‌ نیافته‌ایم‌!؟ پس‌ آن‌ صدا نیز نه‌ واقعیت‌، بلکه‌ تنها رویایی‌ است‌ که‌ می‌تواند به‌ کابوس‌ کشیده‌ شود و هیچ‌ معیار دیگری‌ باقی‌ نمی‌ماند مگر این‌ که‌ او و ما از رویایی‌ به ‌رویایی‌ دیگر و از یک‌ کابوس‌ به‌ کابوس‌ دیگر پرتاب‌ شده‌ایم‌ و هیچ‌ حقیقتی‌ باقی‌ نمی‌ماند جز این‌ که‌ تا هنگامی‌ که‌ "خودآگاهی‌" نیست‌، هر تأویلگری‌ خود تنها سوژه‌ و برگزیده‌ شده‌ دنیاهای‌ پیش‌ روی‌ خود خواهد بود، نه‌ فاعل‌ گزینشگر آن ها. و قدرت‌ انتخاب‌ ما و او نیز مرائی‌ ای بیش‌ نخواهد بود. علاوه‌ بر تمام‌ آن ها باید گفت‌ که‌ در صورت‌ کابوس‌ بودن‌ آن‌ سقوط ما با دیوید، ما بسیار خوش‌ شانس‌ بودیم‌، چرا که‌ اگر آن‌ سقوط چنان‌ که‌ آسمان‌ وانیلی‌ مدعی‌ است‌، گزینشی‌ واقعی‌ بود، دیگر هیچ‌ کداممان‌ در رویایی‌ دیگر چشم‌ باز نمی‌کردیم‌، چرا که‌ واقعاً سقوط و مرگ‌ را برگزیده‌ بودیم‌!؟ این‌ نیز تأویلی‌ است‌ که‌ تنها آن‌ که‌ می‌ماند، درک‌ می‌کند و آن‌ که‌ می‌رود، بدون‌ کشف‌ این‌ راز، ناآگاهانه ‌می‌رود...



 
دوشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1387
ضد ارغنون؛«شوهران‌ نمرده‌اند، نیمه‌جان‌اند»

سفر هفدهم

 

ضد ارغنون‌؛«شوهران‌ نمرده‌اند، نیمه‌جان‌اند»

 

جک‌ کیمبل‌ می‌خواهد برای‌ ادامه‌ی‌ تحصیل‌ به‌ انگلستان‌ برود، دوستش‌ کیت‌ که‌ برای‌ وداع‌ با او به‌ فرودگاه‌ آمده‌ از او می‌خواهد تا اگر می‌شود، نرود و با هم‌ یک‌ زندگی‌ جدید و مشترک‌ را آغاز کنند. اما جک‌ با وجود همدردی‌ با او، به‌ کیت‌ می‌گوید که‌ باید برود و می‌رود.

سیزده‌ سال‌ بعد، او مدیر موفق‌ یکی‌ از شرکت‌های‌ بزرگ‌ و معتبر است‌ که‌ همه‌ی‌ تفریحاتش‌ را دارد و هم‌ امکان‌ رشد و پیشرفت‌ در کار و زندگی‌اش‌ را. زندگی‌ و کار و همه‌ چیز بر وفق‌ مراد است‌. روز کریسمس‌ است‌ و تک‌ تک‌ سلول‌های‌ او آواز کریسمس‌ می‌خوانند.

در فروشگاه‌ سیاهپوستی‌ که‌ انسانی‌ بی‌قید به‌ نظر می‌رسد، چکی‌ را دارد که‌ صندوقدار آن‌ را فاقد اعتبار می‌داند، در حالی‌ که‌ سیاهپوست ‌مصر است‌ که‌ چک‌ اعتبار دارد و وقتی‌ می‌بیند خریدار زبان‌ آدم‌ سرش‌ نمی‌شود، زبان‌ اسلحه‌ را تنها به‌ او نشان‌ می‌دهد، اما ماشه‌اش‌ را نمی‌چکاند. مستر کیمبل‌ دخالت‌ می‌کند و می‌گوید حاضر است‌ چک‌ را خودش‌ بپذیرد. ولی‌ موقع‌ رفتن‌، نصیحتی‌ به‌ سیاهپوست‌ می‌کند. سیاهپوست‌ مصر است‌ که‌ کیمبل‌ نمی‌تواند خود را جای‌ او بگذارد. ولی‌ کیمبل‌ اصرار دارد که‌ با کاری‌ صادقانه‌ و با پشتکار می‌تواند پیشرفت‌ کند. هر کسی‌ به‌ چیزی‌ نیاز دارد و این‌ چیزی‌ست‌ که‌ آن‌ سیاهپوست‌ در زندگی‌اش‌ کم‌ دارد. پسر سیاهپوست‌ از وی‌ می‌پرسد که‌ او به‌ چه‌ چیزی‌ در زندگی‌اش‌ نیاز دارد و مستر کیمبل‌ پاسخ‌ می‌دهد: «من‌ دارم‌، هر چه‌ را که‌ نیاز داشته‌ باشم‌» (او متوجه‌ نیست‌ که‌ شخصی‌ است‌ که‌ "دارد" آنچه‌ را نیاز دارد و نمی‌تواند جای‌ کسی‌ باشد که‌ ندارد آن‌ چه‌ را نیازمند است!). سیاهپوست‌ خاطر نشان می سازد: «پس‌ کیمبل‌ یادت‌ باشه‌، تو اینو خودت‌ خواستی‌. کریسمس‌ مبارک‌». کیمبل‌ آن‌ موقع‌ منظور او را درست‌ درک‌ نمی‌کند.

مستر کیمبل‌ به‌ منزل‌ می‌رود، روی‌ تخت‌ دراز می‌کشد، چشم‌هایش‌ را روی‌ هم‌ می‌گذارد و پس‌ از مدتی‌ باز می‌کند. زنی‌ سرش‌ را روی‌ سینه‌ی‌ او گذاشته‌ و خوابیده‌ است‌! او کجاست‌؟ دختر بچه‌ای‌ که‌ کودک‌ خردسالی‌ را بغل‌ کرده‌ با آواز کریسمس‌ وارد اتاق‌ شده‌ و همه‌ را بیدار می‌کند!!

جک‌ بهت‌ زده‌ بر می‌خیزد؛ اینجا کجاست‌! این‌ها کیستند!! اینجا احتمالی‌ دیگر از زندگی‌ اوست‌ که‌ به‌ سراغش‌ آمده‌ است‌. دختر کوچولو به‌ جک‌ فریاد می‌زند که‌ بیدار شو، بلند شو؛ او باید از خفتن‌ در زندگی‌ گذشته‌اش‌ بگذرد و در احتمالی‌ دیگر از زندگی‌ کنونی‌اش‌ برخیزد! جک‌ تنها کیت‌ را که‌ سال‌ها پیش‌ رها کرده‌ بود می‌شناسد، ولی‌ بقیه‌ برایش‌ ناآشنا هستند. سراغ‌ ماشین‌اش‌ را می‌گیرد، ولی‌ به‌ او می‌گویند که‌ ماشینی‌ نداشته‌ است‌. به‌ محل‌ کار می‌رود. او نگهبانان‌ و کارکنان‌ را به‌ اسم‌ می‌شناسد، اما دیگران‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ او را نمی‌شناسند. این ‌شوک‌ به‌ گونه‌ای‌ است‌ که‌ جک‌ تصور می‌کند، شاید آنان‌ شوخی‌شان‌ گرفته‌ است‌، اما واقعیت‌ داشت‌! آن‌ سیاهپوست‌ را می‌بیند؛ آن‌ کابوس‌ سیاه‌ را. او را می‌بیند که‌ سوار ماشین‌اش‌ شده‌ است‌، جلوی‌ وی را می‌گیرد و به‌ او می‌گوید که‌ ماشین‌اش‌ را دزدیده‌ است‌. اما سیاهپوست‌ به‌ جک جواب می دهد که‌ آن‌ متعلق‌ به‌ اوست‌ و از وی‌ می‌خواهد سوار اتومبیل‌ شود. جک‌ از او می‌پرسد این‌ اتفاقات‌ عجیب‌ چیست‌ که‌ برایش‌ پیش‌ آمده‌ و سیاهپوست‌ به‌ او خاطر نشان‌ می‌کند که‌ این‌ چیزی‌ بود که‌ خود جک‌ خواسته‌ است‌، زمانی‌ که‌ می‌گفت‌ من‌ دارم‌ هر چه‌ را که‌ می‌خواهم‌! پس‌ حالا ندارد و باید با همان‌ کار صمیمانه‌ و پشتکاری‌ که‌ مدعی‌اش‌ بود، کسب‌شان‌ کند!!

تاکنون‌ چنین‌ تجربه‌ای‌ داشته‌اید؟ من‌ موارد مشابهی‌ را به‌ کرات‌ در زندگی‌ام‌ دیده‌ام‌. بارها و بارها در ظرف‌ مدت‌ کوتاهی‌، زندگی‌ام‌ از این‌ رو به‌ آن‌ رو شده‌ است‌. آن‌ شوک‌ها آنقدر ناگهانی‌ بوده‌اند که‌ بهت‌ آن‌ در حافظه‌ام‌ به‌ جای‌ مانده‌ و به‌ دفعات‌ با خود می‌اندیشیدم‌، نکند جداً در خوابم‌، نمی‌شود این‌ همه‌ فراز و فرود ناگهانی‌ را در چنین‌ زمان‌ کوتاهی‌ باور کرد. حتماً مرا از خواب‌ بیدار خواهند کرد. پیش‌ آمده‌ که‌ برخاستم‌ و دیدم‌ خوشبختانه‌ در رؤیا سیر می‌کردم‌ و شده‌ است‌ که‌ با تمامی‌ وجود باور کردم‌ که‌ واقعیت‌ است‌ و من‌ باید به‌هر طریقی‌ شده‌ با زیر و رو کردن‌های‌ پیشین‌ طوفان‌ زندگی‌ام‌ (که‌ گاه‌ عاملش‌ خودم‌ و تصمیماتم‌ بوده‌) کنار بیایم‌. این‌ انقطاع‌ بین‌ واقعیت‌ گاه‌ در طول‌ مکان‌ به‌ وقوع‌ پیوسته‌ و گاه‌ در بعد زمان‌ و بعضی‌ اوقات‌ در تناقضات‌ بین‌ بازگشت‌ به‌ تجربه‌ای‌ که‌ آن‌ را به‌ سان ‌خاطره‌ای‌ نوستالژیک‌ تعبیر می‌کردم‌ و آن‌ گاه‌ واقعیت‌ پیشین‌ام‌ به‌ رؤیایی‌ نوستالژیک‌ تغییر موضع‌ می‌داد.

کیمبل‌ با چنین‌ شوکی‌ در چند بعد مواجه‌ می‌شود. او نقش‌ شخصی‌ را بازی‌ می‌کند که‌ در دیگر احتمالات‌ زندگی‌اش‌ ممکن‌ بود تجربه‌ کند. اتفاقاتی‌ که‌ او با همان‌ شخصیت‌ و خصایص‌ از سر می‌گذراند و آن‌ گاه‌ باید دید تأویل‌ خودش‌ و دیگران‌ از او چگونه‌ است‌!؟ او در احتمال‌ پیشین‌، در مدیری‌ زبردست‌ بود، و از این‌ روی‌ در سر کار شخصی‌ توانا و موفق‌ ارزیابی‌ می‌شد، ولی‌ در منزل‌ از انجام‌ پیش‌ پاافتاده‌ترین‌ کارها قاصر است؛ کارهایی‌ که‌ انی‌ (کسی‌ که‌ باید دختر خردسالش‌ باشد) به‌ او یاد می‌دهد. در شرکت‌های‌ بزرگ‌ قاطعانه‌ حق‌ خویش‌ را گرفتن‌، نقطه‌ی‌ قوت‌ است‌ و در منزل‌ نقطه‌ی‌ ضعف‌؛ هنگامی‌ که‌ زنگی‌ را که‌ آن سیاهپوست‌ به‌ او داده‌ بود، فرزند جک از وی‌ می‌گیرد، جک از کیت‌ می‌خواهد تا به‌ انی‌ بگوید که‌ آن‌ مال‌ اوست‌ و باید آن‌ را پس‌ بدهد!؟ این‌ رفتار او بسیار کودکانه‌ و خنده‌آورست‌! یا زمانی‌ که‌ کیک‌ مورد علاقه‌اش‌ را می‌خواهد و اصرار دارد تا کیت‌ کیک‌ را به‌ او بدهد! جک‌ به‌ نوعی‌ بنا بر درخواست‌ خودش‌ در موقعیتی‌ دیگر در فیلم‌ قرار گرفته‌ است‌. آن‌ را بنا به‌ تأویلی‌ دیگر می‌توان‌ این‌ گونه‌ استنباط کرد، که‌ جک‌ برحسب‌ درخواست‌ خودش‌ در فیلم‌، موقعیت‌ و میزانسن‌ دیگری‌ در اختیارش‌ قرار گرفته‌ تا در آن‌ شرایط نشان‌ دهد که‌ همان‌ آدم‌ موفق‌ هست‌ یا خیر!؟

جک‌ آدرس‌ منزلش‌ را از کسی‌ می‌پرسد که‌ او را نمی‌شناسد، اما با تعجب‌ می‌بیند که‌ او جک‌ را می‌شناسد!؟ او فکر می‌کند که‌ جک‌ دارد با او شوخی‌ می‌کند و به‌ همسرش‌ می‌گوید که‌ جک‌ پیدا شده‌ است‌. پس‌ از سردرگمی‌های‌ بسیار جک‌ به‌ خانه‌ باز می‌گردد. کیت‌ تلفنی‌ صحبت‌ می‌کند، به‌ محض‌ دیدنش‌ به‌ کسی‌ که‌ پشت‌ تلفن‌ است‌ می‌گوید، گوشی‌ و اول‌ جک‌ را بغل‌ کرده‌ و می‌بوسد، سپس‌ به‌ تلفن‌ می‌گوید که‌ او پیدا شده‌ و مسأله‌ حل‌ است‌. آن‌ گاه‌ از جک‌ می‌پرسد که‌ کجا بوده‌ است‌ و وقتی‌ می‌بیند جک‌ نه‌ تنها دلیلی‌ برای‌ این ‌کارش‌ ندارد، بلکه‌ گیجی‌ او از منظر کیت‌، بهانه‌تراشی‌ و رفتاری‌ حماقت‌ آمیزتر از غیبت‌ ناگهانی‌اش‌ جلوه‌ می‌کند. کیت‌ به‌ جک‌ اشاره می کند تو همه‌ چیز رو از دست‌ دادی‌. منظور کیت‌ این‌ است‌ که‌ صبح‌ کریسمس‌ و کارهای‌ مهمی‌ را که‌ داشتند، از دست‌ داده‌ است‌؛ ولی‌ این‌ برای ‌جک‌ به‌ این‌ معنی‌ست‌ که‌ او زندگی‌ گذشته‌ و تمامی‌ موفقیت‌های‌ گذشته‌اش‌ را از دست‌ داده‌ است‌!!

انی‌ کوچولو می‌آید و با تعجب‌ به‌ او زل‌ می‌زند و فرار می‌کند. او اولین‌ کسی‌ست‌ که‌ دریافته‌ جک‌ پدرش‌ نیست‌. چرا که‌ نگاه‌های‌ مهربانانه‌ی‌ یک‌ پدر با نگاه‌های‌ بی‌تفاوت‌ یک‌ مرد فرق‌ دارد و او با وجود سن‌ کم‌، آن‌ را درک‌ و احساس‌ می‌کند.

جک‌ وقتی‌ می‌خواهد کهنه‌ی‌ بچه‌ را عوض‌ کند، نمی‌داند که‌ چطور این‌ کار را انجام‌ دهد. انی‌ دیگر مطمئن‌ می‌شود که‌ او پدرشان‌ نیست‌ و از او می‌پرسد: تو پدرمان‌ نیستی‌، نه‌؟ جک‌ می‌گوید نه‌. او می‌پرسد پدر واقعی‌مان‌ کجاست‌؟ و جک‌ می‌گوید: نمی‌دانم‌، و وقتی‌ می‌بیند که‌ چهره‌ی‌ بچه‌ به‌ سوی‌ گریه‌ در حال‌ تغییر‌ است‌، اضافه‌ می‌کند: ولی‌ تو را دوست‌ دارد و به‌ زودی‌ دوباره‌ بر می‌گردد. انی‌ آرام‌ آرام‌ و ترسان‌ ترسان‌ به‌ او نزدیک‌ می‌شود، صندلی‌ می‌گذارد و بالای‌ آن‌ می‌رود تا نقاطی‌ از صورت‌ وی‌ را نگاه‌ کند و می‌خواهد ببیند که ‌همچون‌ آدم‌ فضایی‌های‌ فیلم‌های‌ علمی‌ ـ تخیلی‌ علامتی‌ در صورتش‌ ندارد. جک‌ به‌ او می‌گوید نباید نگران‌ باشد. او می‌پرسد: «تو بچه‌ها رو دوست‌ داری‌. قول‌ میدی‌ که‌ بدن‌ ما رو باز نکنی‌ و چیزای‌ بد توی‌ اون‌ کار نذاری‌» (برحسب‌ آنچه‌ در فیلم‌های‌ تخیلی‌ و فضایی ‌دیده‌). جک‌ قول‌ می‌دهد. انی‌ لبخندی‌ می‌زند و می‌گوید: «به‌ زمین‌ خوش‌ اومدی‌».

اما نکته‌ی‌ تعجب‌ برانگیز آنجاست‌ که‌ کیت،‌ همسر جک‌، از نگاهش‌ متوجه‌ نمی‌شود که‌ او آن‌ آدم‌ سابق‌ نیست‌! این‌ می‌تواند یکی‌ از نواقص‌ فیلم‌ باشد، زیرا زنان‌ معمولاً متوجه‌ی‌ کوچکترین‌ تغییری‌ در همسرشان‌ می‌شوند! یا شاید آن‌ بنا به‌ تأویلی‌ بتواند یکی‌ از نکته‌سنجی‌های‌ فیلم‌ باشد که‌ کیت‌ به‌ این‌ دلیل‌ تغییر نگاه‌ جک‌ را درک‌ نکرد که‌ بسیاری‌ از مردان‌ (که‌ جک‌ نیز یکی‌ از آن‌هاست‌) همواره‌ با همان‌ نگاهی‌ به‌ همسرشان‌ می‌نگرند که‌ به‌ هر زن‌ دیگری‌ می‌نگرند!! البته‌ از نگاه‌ جک‌ وقتی‌ که‌ کیت‌ را برهنه‌ می‌بیند، چنین ‌استنباطی‌ که‌ نمی‌شود هیچ‌، بر عکس‌، نوعی‌ شرم‌ را می‌توان‌ به‌ وضوح‌ یافت‌ (که‌ کیت‌ نیز در آن‌ صحنه‌، کمی‌ از این‌ حالت‌ او جا می‌خورد).

جک‌ عکسی‌ را می‌بیند که‌ در آن‌ به‌ همراه‌ همسرش‌ می‌خندد. خطاب‌ به‌ خودشان‌ می‌گوید که‌ به‌ چه‌ چیز لبخند می‌زنید. براستی‌ او هیچ‌ یک‌ از چیزهای‌ کنونی‌ را مطلوب‌ نمی‌بیند تا کسی‌ برایش‌ لبخند رضایت‌ بزند. سپس‌ توجه‌اش‌ به‌ سال‌ 1988 جلب‌ می‌شود. او تعجب‌ می‌کند و اشاره می کند که‌ در آن‌ تاریخ‌ در لندن‌ بوده‌ است‌، نه‌ در اینجا!

جک‌ بسیاری‌ از وقایع‌ گذشته‌اش‌ را به‌ یاد نمی‌آورد. مواردی‌ چون‌ حمله‌ی‌ قلبی‌ همسرش‌، مکانی‌ که‌ سابقاً در آنجا زندگی‌ می‌کردند و... جملگی‌ آن‌ قدر مهم‌اند که‌ کسی‌ نمی‌تواند باور کند، جک‌ آن‌ها را به‌ یاد نیاورد و فکر می‌کنند او مشغول‌ شوخی‌ است‌. این‌ بی‌اطلاعی ‌جک‌ از وقایع‌ زندگی‌ گذشته‌اش‌ به‌ نوعی‌ کنایه‌ به‌ اخلاقی‌ از مردان‌ نیز می‌زند که‌ بسیاری‌ از نقاط عطف‌ زندگی‌شان‌ که‌ در خاطر همسرشان‌ حک‌ شده‌ است‌، چندان‌ جایی‌ در حافظه‌ی‌ آنان‌ ندارد و معمولاً به‌ همین‌ سبب‌ مورد اعتراض‌ همسران‌شان‌ قرار می‌گیرند.

کار در منزل‌ خالی‌ از هر گونه‌ افتخاری‌ست‌. کاری‌ اساسی، که عمولاً بی‌اهمیت‌ و‌ بی‌ارزش‌ شمرده‌ می‌شود. او از این‌ پس‌ کارش‌ این‌ است‌ که‌ بچه‌ها را بردارد و به‌ مهد کودک‌ و مدرسه‌ ببرد و برگرداند و بعد از ظهرها سگ‌ها را به‌ گردش‌ ببرد. اتفاقاتی‌ نیز که‌ هنگام‌ عوض‌ کردن‌ کهنه‌ی‌ نوزاد برای ‌جک‌ می‌افتد، می‌خواهند تأکیدی‌ بر دنیای‌ واقعی‌ای‌ بگذارند که‌ جک‌ باید آن‌ها را بپذیرد.

او کت‌ و شلواری‌ می‌پوشد که‌ از وی‌ شخصی‌ جدید می‌سازد. قیمتش‌ خیلی‌ بالاست‌. اما او احساس‌ می‌کند در آن‌ انسانی‌ دیگرست‌. کیت ‌می‌گوید که‌ خیلی‌ به‌ او می‌آید و بسیار گران‌ است‌. جک‌ اعتراض‌ می‌کند: «چطور می‌تونی‌ منو وادار کنی‌ که‌ رؤیاهامو واگذار کنم‌»! همسرش‌ به‌ او اذعان می کند: «شاید تو آن‌ آدم‌ سابق‌ نباشی‌. شخصی‌ که‌ من‌ با او ازدواج‌ کردم‌، با یک‌ کت‌ و شلوار احساس‌ نمی‌کرد که‌ شخصی متفاوت‌ شده‌ است‌». البته‌ این‌ نوع‌ گله‌ و گیر را معمولاً خانم‌ها می‌دهند. روح‌ این‌ گلایه‌ زنانه‌ است‌، زیرا مردان‌ برای‌ برآورده‌ شدن‌ آرزوهای‌شان‌ منتظر همسرشان‌ نمی‌ایستند و زنان‌اند که‌ به‌ تناوب‌ چنین‌ اعتراضاتی‌ را نسبت‌ به‌ شوهران‌شان‌ دارند.

نامعادله‌ی‌ آن‌ ضدمنطق‌ این‌ است‌: من‌ خوشبخت‌ نیستم‌، پس‌ همه‌اش‌ تقصیر توست‌. نامنطق‌ آن‌ این‌ است‌ که‌ همواره‌ در روابط زناشویی‌، یک‌ علامت‌ محق‌تر به‌ سوی‌ خود می‌کشد. البته‌ اول‌ منطق‌اش‌ را پی‌ نمی‌ریزد، اول‌ علامت‌ بزرگتر < را به‌ سوی‌ خود می‌کشد، بعد بدنبال‌ منطق‌ نامعادله‌ای‌ برای‌ توجیه‌اش‌ می‌گردد!!

مردان‌ در طول تاریخ دچار این‌ سوءتفاهم‌ شده‌اند که‌ خداوند "زنان‌" را برای‌ آن‌ها آفریده‌ است‌! و زنان‌ دچار این‌ سوءبرداشت‌ گشته‌اند که‌ خداوند، "تمام جهان‌" را برای‌ آنان‌ خلق‌ کرده‌ است‌!!

باور نخست‌ در کتب‌ مقدس‌ انعکاس‌ یافته‌، چون‌ مردان‌ آن‌ را نوشته‌اند، اما باور دوم‌ در کتب‌ مقدس‌ نیامده‌، بلکه‌ در زندگی‌ هر روزه‌ی‌ زناشویی‌ (به‌ خصوص‌ بانوان‌ جوان‌) انعکاس‌ پیدا می‌کند، که‌ زنان‌ سهم‌ بزرگی‌ در به‌ وجود آوردن‌ آن‌ داشته‌ و دارند.

جک‌ خلاصه‌ تصمیم‌ می‌گیرد از این‌ سردرگمی‌ خارج‌ شود. او می‌فهمد که‌ باید از اول‌ و آن‌ پایین‌ شروع‌ کند. در ابتدا کارها را خراب‌ می‌کند، اما کم‌ کم‌ یاد می‌گیرد.

همسر جک‌، روز تولدش‌ برای‌ او آن‌ کت‌ و شلوار گران‌ قیمت‌ را می‌خرد، تا نشان‌ دهد که‌ حتی‌ نسبت‌ به‌ کوچکترین‌ رؤیاهای‌ جک‌ نیز بی‌تفاوت‌ نیست‌.

جک‌ با رجوع‌ به‌ شرکتی‌ که‌ در احتمالی‌ دیگر از زندگی‌اش‌ در آن‌ کار می‌کرده‌، می‌کوشد راه‌ ترقی‌اش‌ را باز پیدا کند و با ارایه‌ی‌ قابلیت‌ها و انگیزه‌هایش‌ به‌ مدیران‌ شرکت‌، نظر آنان‌ را جلب‌ کرده‌ و امکان‌ زندگی‌ در یک‌ منزل‌ اشرافی‌ را می‌یابد. سپس‌ کیت‌ را به‌ آنجا می‌آورد تا نظر وی را دریابد. اما همسرش‌ وقتی‌ می‌فهمد که‌ تصمیم‌ جک‌ این‌ است‌ که‌ در آنجا زندگی‌ کنند، اول‌ از همه‌ از کارش‌ سخن‌ می‌گوید. او نگران ‌کار "خود" در صورت‌ جابجایی‌ به‌ آنجاست‌! بزرگترین‌ نقطه‌ی‌ ضعف‌ این‌ سکانس‌ در آن‌ است‌ که‌ این‌ آقایان‌ هستند که‌ به‌ کارشان‌ بیش‌ از مردان‌ اهمیت‌ می‌دهند و خانم‌ها بیش‌ از مردان‌ به‌ وضعیت‌ منزل‌شان‌. بی‌توجهی‌ کیت‌ و علاقه‌ی‌ وافر جک‌ به‌ منزل‌ باشکوهی‌ که‌ او در صورت‌ کار در شرکتی‌ معتبر بدست‌ می‌آورد، یکی‌ دیگر از اشتباهات‌ فاحش‌ در برداشتی‌ واقع‌بینانه‌ از زندگی‌ زناشویی‌ست‌. اما بزرگترین‌ نقص‌ مرد خانواده‌ آن‌ است‌ که‌ کوتاه‌ آمدن‌ زن‌ و شوهر را در موارد اختلاف‌ نشان‌ می‌دهد. کنار کشیدن‌ کیت‌ در لحظه‌ی‌ پایانی‌ نیز دقیقاً نقطه‌ی‌ مقابل‌ واقعیت‌ است‌. در روابط خانوادگی‌ این‌ مردان‌اند که‌ در نهایت‌ کوتاه‌ می‌آیند. مرد خانواده‌ آن‌ها را معکوس‌ می‌سازد (البته‌ این‌ بخش‌، ناخواسته‌ معکوس ‌سازی‌ زنان‌ در محق‌ پنداشتن‌ همواره‌ی‌ خویش‌ نسبت‌ به‌ شوهران‌شان‌ را بازآفرینی می‌کند. ‌ شاید چنین‌ معکوس‌ سازی‌هایی‌ که‌ در پاره‌ای‌ از موارد تعمدی‌ نیز به‌ نظر می‌رسد، از نظر تبلیغاتی‌ تأثیر مثبتی‌ برای‌ پیامی ‌که‌ تولید کنندگان‌ فیلم‌ مدنظر قرار داده‌اند، داشته‌ باشند!)

جک‌ یواش‌ یواش‌ به‌ مرد خانواده‌ بدل‌ می‌شود و هویتش‌ را کسب‌ کرده‌ و از آن‌ لذت‌ می‌برد. یک‌ روز صبح‌ همسرش‌ بیدار شده‌ و می‌بیند که‌ او در رختخواب‌ نیست‌ و در حیاط با دخترشان‌ برف‌ بازی‌ می‌کند. دخترش‌ به‌ جک‌ (اکنون‌ دیگر پدرش‌) می‌گوید که‌ تو برگشتی‌. چرا که‌ اینک‌ رفتار او پدرانه‌ است‌ و او به‌ خوبی‌ آن‌ را حس‌ می‌کند. جک‌ شیر نوزاد را آماده‌ می‌کند، همچون‌ مردان‌ تازه‌ متأهل‌ شده‌، همسرش‌ را به‌ ضیافت‌ شام‌ آن‌ چنانی‌ دعوت‌ کرده‌ و با او می‌رقصد. جک‌ حتی‌ موسیقی‌ ناموزونی‌ را که‌ دخترش‌ با ویالون‌ می‌زند، با اشتیاق‌ گوش‌ داده‌ و حظ می‌کند. او دیگر اینک‌ از نفس‌ هویتش‌ در خانواده‌ نه‌ تنها احساس‌ خجالت‌ نمی‌کند، بلکه‌ از آن‌ لذت‌ می‌برد.

آن‌ رؤیای‌ سیاه‌ باز پیدایش‌ می‌شود. جایی‌ که‌ سیاهپوست‌ را در فروشگاه‌ نشان‌ می‌دهد، او این‌ بار نقش‌ صندوقدار را بازی‌ می‌کند تا به ‌ثبوت‌ برساند، خود سیاهپوست‌ نیز در جایگاه‌ انسان‌های‌ مختلف‌، حتی‌ آنانی‌ که‌ با وی‌ درگیر بوده‌اند، قرار گرفته‌ تا برحسب‌ آنان‌ با وقایع‌ و مشکلات‌ زندگی‌ رو به‌ رو شود. از این‌ روی‌ در نقش‌ صندوقدار یاد می‌گیرد که‌ جلوی‌ مشتری‌ نباید شلوغ‌ کند. ولی‌ او هنوز بسیاری‌ از رفتارهای‌ ناشایست‌اش‌ را کنار نگذاشته‌ است‌ (دروغ‌ می‌گوید، کلک‌ می‌زند و...)

اما جک‌ پیامی‌ دیگر نیز برای‌ سیاهپوست‌ دارد. ولی‌ مهمتر از آن‌، پیامی‌ برای‌ اشخاص‌ صد در صد ناراضی‌ و معترض‌ به‌ همه‌ چیز. او ثابت‌ می‌کند در شرایطی‌ که‌ او از آن‌ برخوردار بود (نه‌ جامعه‌ یا شرایطی‌ بدتر از او، چون‌ آن‌ را باید شخصی‌ دیگر در شرایط دیگر ثابت‌ کند) می‌توان‌ از پایین‌ شروع‌ کرد و با کاری‌ صادقانه‌، با پشتکار و مهمتر از همه‌ با خواهش‌ دل‌ و موفق‌ بود.

جک‌ می‌خوابد و وقتی‌ بیدار می‌شود، در احتمالی‌ دیگر از زندگی‌اش‌ چشم‌ باز می‌کند. در زندگی‌ نیمه‌ کاره‌ی‌ گذشته‌اش‌. او دوباره‌ یک ‌مدیر موفق‌ و مجرد است‌ و آن‌ روز همان‌ روز کریسمس‌ رها شده‌ی‌ اوست‌. به‌ تأویلی‌ دیگر، او در فیلم‌، در نقش‌ ـ جک‌  پدر خانواده‌ ایفای‌ نقش‌ کرده‌ و اکنون‌ باید بقیه‌ی‌ ماجرای‌ فیلم‌ را در نقش‌ مدیری‌ مجرد ـ مستر کیمبل‌ تمام‌ کند. اما جک‌ دیگر این‌ نقش‌ را نمی‌پسندد، چه‌ در نقشی‌ که‌ فیلمنامه‌نویس‌ و کارگردان‌ به‌ او می‌دهند، چه‌ در نقشی‌ که‌ به‌ عنوان‌ یک‌ انسان‌ برای‌ آینده‌ی‌ زندگی‌اش‌ برمی‌گزیند. پس‌ او بدنبال‌ همسر و زندگی‌ گذشته‌اش‌ می‌گردد. پیغامی‌ را که‌ کیت‌ برایش‌ گذاشته‌ بود، پیدا کرده‌ و به‌ آن‌ آدرس‌ رجوع‌ می‌کند. کیت‌ در حال‌ اسباب‌ کشی‌ و سفر به‌ پاریس‌ برای‌ اهداف‌ زندگی‌اش‌ است‌. اینبار جک‌ در آخرین‌ دقایق‌ از وی می‌خواهد بماند و او برخلاف‌ جک‌ می‌پذیرد و طرح‌ زندگی‌ آینده‌شان‌ را با هم‌ می‌ریزند. کاری‌ که‌ مرد خانواده‌ مدعی‌ است‌، زنان‌ همواره‌ انجام‌ می‌دهند. جک‌ از رؤیاهایش‌ می‌گوید. اما این‌ نیز دلیلی‌ دیگر بر آن‌ است‌ که‌ مرد خانواده‌ به‌ خوبی‌ به‌ روان‌ مردان‌ دست‌ نیافته‌ است‌. مردان‌ کاری‌ را که ‌زندگی‌ برایشان‌ پیش‌ کشد، انجام‌ داده‌ و در بسیاری‌ از موارد تصور می‌کنند تنها ادای‌ وظیفه‌ می‌کنند، و این‌ زنان‌اند که‌ رؤیاهایشان‌ را در زندگی‌ تفسیر و تعبیر می‌کنند.

اما خودمانیم‌؛ دنیای‌ علم‌ از منظر واقع‌بینانه‌، چه‌ شانسی‌ آورد که‌ تاریخ‌ را زنان‌ نوشتند!! وقتی‌ وقایع‌ هر روزه‌ی‌ زندگی‌ زنان‌ و مردان‌ را که‌ جلوی‌ دیدگان‌ ماست‌، تا این‌ حد معکوس‌ تأویل‌ می‌کنند، آن‌ گاه‌ تاریخ‌ را نیز باید به‌ سان‌ قصه‌ای‌ می‌نگاشتند.

 

 


 
شنبه 10 فروردین ماه سال 1387
افسانه‌ تا تاریخ‌ تکامل‌ اجداد بشر: اسفار تکامل‌

 

 سفر شانزدهم

 

افسانه‌ تا تاریخ‌ تکامل‌ اجداد بشر: اسفار تکامل‌

 

سفر آغازین‌: هجرت‌ و اسارت‌

در سال‌ 2029 در ایستگاه‌ تحقیقاتی‌ فضایی‌ ایالات‌ متحده‌، آزمایشات‌ و سفرهای‌ اکتشافی‌ صورت‌ می‌گیرد. در فیلمی‌ به‌ نام‌ «سیاره ‌میمون‌ها» عده‌ای‌ مشغول‌ کارند و میمون‌هایی‌ را برای‌ برخی‌ سفرهای‌ فضایی‌ آماده‌ کرده‌ و می‌فرستند. در آنجا دوران‌ گذشته‌ تحت‌ عنوان ‌طوفان‌های‌ الکترومغناطیسی‌ به‌ سوی‌ سفینه‌ می‌آیند. شخصی (کاپیتان‌) به‌ گونه‌ای‌ خودسر و با سرپیچی‌ از دستورات‌ فرمانده‌، درون ‌یکی‌ از سفینه‌ها نشسته‌ و ناخواسته‌ به‌ درون‌ طوفان‌های‌ الکترومغناطیسی‌ کشیده‌ شده‌ و به‌ گذشته‌ می‌رود و خود و سفینه‌اش‌ را در سرزمینی‌ جنگلی‌ سقوط کرده‌ می‌یابد. در سرزمینی‌ که‌ میمون‌ها در تعقیب‌ انسان‌ها هستند!؟ در آنجا برتری‌ با میمون‌های‌ بدون‌ دم‌ است‌ و آنان‌اند که‌ انسان‌هایی‌ را که‌ ابتدایی‌ به‌ نظر می‌رسند، دنبال‌ کرده‌، به‌ دام‌ انداخته‌ و به‌ بردگی‌ می‌برند!؟ انسان‌ها همچون‌ حیوانات‌ گاری‌هایی‌ را می‌کشند و برخی‌ در قفس‌ انداخته‌ می‌شوند. کودکان‌ میمون‌ها از دیدن‌ انسان‌ها به‌ وجد آمده‌ و به‌ سوی‌ آن‌ها سنگ‌ پرتاب ‌می‌کنند. میمون‌ها، انسان‌ها را کثیف‌ دانسته‌ و میمون‌ تاجری‌ همچون‌ تجار دوران‌ برده‌داری‌ که‌ به‌ خرید و فروش‌ اشتهار داشتند، بر سر مبلغ‌ قابل‌ پرداخت‌ با دیگران‌ چانه‌ می‌زند. میمون‌ها همچون‌ انسان‌ها از قوانین‌ حقوق‌ بشر (کدام‌ بشر، انسان‌ یا میمون‌؟!) برخوردارند. بچه‌ میمون‌ها به‌ مانند برخی‌ از کودکان‌ انسان‌ها که‌ از حیوانات‌ خانگی‌ در منزل‌ نگهداری‌ می‌کنند، به‌ انسانها قلاده‌ زده‌، آن‌ها را به‌ خانه ‌برده‌ و با آنان‌ خود را سرگرم‌ می‌سازند. میمون‌ها به‌ مانند تمدن‌های‌ کهن‌ برده‌دار، هر یک‌ از انسانهای‌ ابتدایی‌ را با فلزی‌ داغ‌، علامت‌گذاری‌ می‌کنند. در میان‌ میمون‌ها نیز مثل‌ انسان‌های‌ هر عصری‌، برخی‌ هستند که‌ از رفتارهای‌ ظالمانه‌ی‌ نوع‌ خود بر زیردستان ‌ناخرسندند و از این‌ روی‌، در مقابل‌ آزار و اذیت‌شان‌ مقاومت‌ می‌کنند. اکثر میمون‌ها بر این‌ باورند که‌ انسان‌ها نادان‌ و وحشی‌اند، و تنها معدودی‌ از میان‌شان‌، انسان‌ها را صاحب‌ هوش‌ و توانایی‌ یادگیری‌ می‌دانند. در اینجا سیاره‌ میمون‌ها مدعی‌ است‌ که‌ قدرت‌ برای ‌مشروعیت‌ کافی‌ است‌ و قدرت‌ است‌ که‌ عقل‌ و ذکاوت‌ را اعتبار می‌بخشد، نه‌ بر عکس‌. این‌ ملاک‌ مشروعیت‌ در عصری‌ که‌ سیاره‌ میمون‌ها روایت‌ می‌کند، درست‌ است‌؛ عهد عتیق‌ که‌ در آن‌، قدرت‌ محور همه‌ چیز از جمله‌ مشروعیت‌ است‌.

در ضیافتی‌ از میمون‌ها تقریباً تمامی‌ خصایص‌ و الگوهای‌ حاکم‌ بر مردم‌  (شهروند) و بردگان‌ را در جوامع‌ دوران‌ باستان‌ می‌توان‌ یافت‌. مجلس‌ سنا با سناتورهایی‌ که‌ از مقام‌ و منصب‌ سیاسی‌ برخوردارند و انسان‌هایی‌ به‌ شکل‌ برده‌، زیردست‌ آنان‌ هستند. فرمانده‌ی‌ ارتشی ‌که‌ به‌ شدت‌ خواهان‌ برخورد قاطع‌تر با بردگان‌ است‌. اشخاصی‌ سنتی‌تر از بقیه‌ که‌ دیگران‌ را به‌ رعایت‌ اصول‌ دینی‌ و آداب‌ مربوط به‌ آن‌ دعوت‌ می‌کنند (همراه‌ با کمی‌ خشونت‌) و حتی‌ از پدر آسمانی‌شان‌ که‌ آنان‌ را از سر لطف‌ آفریده‌ است‌، تشکر کرده‌ و آمین‌گویان‌، دعای ‌خویش‌ را به‌ پایان‌ می‌برند!؟ آن‌ها بر این‌ باورند که‌ انسان‌ها دارای‌ روح‌ نیستند، همان‌ طور که‌ انسان‌ها چنین‌ تصوری‌ از میمون‌ها دارند!؟در نزد میمونها نیز بسیاری‌ از پیشنهادها برای‌ وصلت‌ زناشویی‌ با مقاصدی‌ سیاسی‌ همراه‌ بوده‌ و برای‌ جاه‌طلبی‌ و کسب‌ اقتدار بیشتر صورت‌ می‌گیرد. میمون‌ها دارای‌ سیاستمدارانی‌ هستند که‌ از تعطیلات‌ در مکان‌های‌ خوش‌ آب‌ و هوا برمی‌گردند و از شلوغی‌ شهر و مشغله‌های‌ کاری‌ بدانجا پناه‌ می‌برند. بحث‌ها بر سر اداره‌ کشور و کنترل‌ بردگان‌ دور می‌زند و مخارج‌ سرسام‌آور کنترل‌ زاد و ولد آن‌ها و بیماری‌هایی‌ که‌ از آن‌ها به‌ میمون‌ها می‌رسد، مواردی‌ از مشکلات‌ آن‌ دوره‌اند. توجه‌ بیش‌ از حد به‌ مسایل‌ جنسی‌ از جمله‌ اتهامات‌ انسان‌های‌ ابتدایی‌ است‌. جملگی‌ آن‌ها ما را به‌ شکلی‌ دقیق‌ و مو به‌ مو به‌ دوران‌ برده‌داری‌ جوامع‌ باستان‌ می‌رسانند!؟ 

 

سفر خروج‌

اشخاصی‌ که‌ سقوط موجودی‌ از فضا را دیده‌اند یا هر گونه‌ اطلاعاتی‌ در موردش‌ دارند، کشته‌ می‌شوند، چرا که‌ دانستن‌ در برخی‌ موارد می‌تواند بسیار خطرناک‌ باشد!؟ انسان‌هایی‌ که‌ در بند میمون‌ها هستند، همچون ‌بردگان‌ از اسارت‌ فرار می‌کنند. سیاره‌ میمون‌ها در حقیقت‌ "سفر خروج‌" آنان‌ را روایت‌ می‌کند. کاپیتان‌، انسانی‌ که‌ از فضا آمده‌ است‌ به‌ «آری‌»، میمون‌ صلح‌طلب‌، می‌گوید که‌ اگر راه‌ فرار را به‌ وی‌ و همراهانش‌ نشان‌ دهد، در مقابل‌ چیزهایی‌ را به‌ او نشان‌ خواهد داد که‌ دنیای‌شان‌ را برای‌ همیشه ‌عوض‌ کند. آن‌ها از طریق‌ راهی‌ مخفی‌ فرار می‌کنند.

میمون‌ها نیز چون‌ انسان‌ها تصور می‌کنند در چرخه‌ی‌ تکامل‌ بالاتر از انسان‌ها قرار دارند. میمون‌ها مانند بسیاری‌ از انسان‌های‌ عهد کهن‌، تکنولوژی‌ برتر را نوعی‌ جادوگری‌ می‌پندارند. انسان‌ها و میمون‌ها توسط کاپیتان‌ که‌ نوید آزادی‌ و رسیدن‌ به‌ سرزمینی‌ بهتر را وعده‌ می‌دهد، رهبری‌ و راهنمایی‌ می‌شوند. کاپیتان‌ از این‌ پس‌ شروع‌ به‌ کسب‌ هویتی‌ می‌کند که ‌می‌تواند از او یک ‌"راهنما" بسازد. در درگیری‌ مختصری‌ که‌ بین‌ میمون‌ها و انسان‌ها رخ‌ می‌دهد، آری‌ صلح‌طلب‌، این‌بار سوی‌ میمون‌ها را می‌گیرد; چرا که‌ اکنون‌ آن‌ها ضعیف‌تر بوده‌ و مورد تعرض‌ قرار گرفته‌اند. آری‌ با قرار گرفتن‌ در جلوی‌ اسلحه‌ی‌ کاپیتان‌ که‌ به‌ سوی‌ برده‌فروش‌ نشانه‌ رفته‌ است‌ به ‌او می‌گوید: «اگر اونو بکشی‌ تا سطح‌ اون‌ خودت‌ رو پایین‌ آورده‌ای‌.» سناتور برای‌ نجات‌ دخترش‌، که‌ از طرفداران‌ حقوق‌ انسان‌هاست‌، مجبور می‌شود تا به‌ فرمانده‌ی‌ ارتش‌ برای‌ سرکوب‌ انسان‌ها اختیارات‌ بیشتری‌ بدهد! میمونهای‌ ارباب‌ بدنبال‌ انسانهای‌ برده‌ می‌گردند تا فراریان‌ را گرفتار کرده‌ و تنبیه‌ کنند.

 

سفر پیدایش‌

میمون‌ها از موجودی‌ سخن‌ می‌گویند که‌ در گذشته‌های‌ دور از دنیایی ‌دیگر آمده‌ است‌. میمون‌های‌ مسن‌تر از چیزی‌ خبر می‌دهند که‌ از پدران‌شان ‌نسل‌ به‌ نسل‌ به‌ گوش‌ آن‌ها رسیده‌ است‌: «در ازمنه‌ی‌ قدیم‌ ما برده‌ بودیم‌ و آنها حاکم‌ بودند.» در حالی‌ که‌ میمون‌ جوان‌تر، به‌ عنوان‌ نماینده‌ی‌ نسل‌ جدید در ابتدا سخنان‌ پدرش‌ را باور نمی‌کند. میمون‌ پیر از قدرت‌ تکنولوژی‌ و برتری‌ انسان‌ها سخن‌ می‌گوید. اسلحه‌ای‌ که‌ قدرت‌ دهها نیزه‌ را دارد و از خشونت‌ موجود پدید آورنده‌ی‌ آن‌ حکایت‌ می‌کند.

فراریان‌ می‌خواهند به‌ منطقه‌ای‌ بروند که‌ دستگاه‌ گیرنده‌ی‌ راهنمایشان‌ (کاپیتان‌)، وجود سفینه‌ی‌ مادر را نشان‌ می‌دهد. آن‌ در مسیر «کالیما»، "منطقه‌ی‌ ممنوعه‌ و مقدس‌" قرار می‌گیرد. کالیما بدین‌ سبب‌ منطقه‌ ای مقدس‌ شده‌ که‌ راز پیدایش‌ میمون‌ها را نشان‌ می‌دهد. میمون‌ها همچون ‌انسان‌های‌ بدوی‌، علایمی‌ اسطوره‌ای‌ و آیینی‌ را در مسیر گذاشته‌اند که‌ به ‌مکان‌ مقدس‌ منتهی‌ می‌شود. بر طبق‌ علایم‌ و نوشته‌های‌ اسطورها و افسانه‌ها، کالیما جایی‌ است‌ که‌ سیموس‌، نخستین‌ میمون‌، از خداوند جان ‌می‌گیرد. بدین‌ ترتیب‌ "اسطوره‌ی‌ خلقت‌" شکل‌ می‌گیرد و سیاره‌ میمون‌ها «سفر پیدایش‌» آنان‌ را به‌ "سفر اعداد" پیوند می‌زند. آن‌ها هم‌، داستان‌ خلقت ‌و پیدایشی‌ دارند!؟ میمون‌های‌ تحصیل‌ کرده‌ چنین‌ داستان‌هایی‌ را به‌ مثابه‌ی‌ افسانه‌ای‌ بیش‌ نمی‌پندارند. استعاره‌هایی‌ که‌ اجداد نخستین‌ برای ‌پیدایش‌ خود آفریده‌اند!؟ و شک‌ دارند که‌ اصلاً سیموسی‌ وجود داشته‌ باشد . فراریان‌ برای‌ این‌ که‌ به‌ "سرزمین‌ موعود" برسند باید از رودخانه‌ای‌ عبورکنند، که‌ میمون‌ها از آن‌ می‌ترسند!؟ و راهنما با عبور دادنشان‌ نقش‌ "هدایت‌" و "رهبری‌" را نیز تحقق‌ می‌بخشد.

در حالی‌ که ‌«ارض‌ موعود» نزدیک‌ است‌، آنهایی‌ که‌ قرار است‌ باقی‌ بمانند از بابت‌ جدایی‌ از نجات‌ یابندگان‌ نگران‌اند. هنگامی‌ که‌ کاپیتان‌ به‌ آری ‌می‌گوید که‌ قولی‌ به‌ همراهان‌ نداده‌ است‌. آری‌ بدرستی‌ اشاره‌ می‌کند که‌ او با توصیف‌ دنیایی‌ بهتر در سایر سیارات‌ و آسمان‌ها، آنان‌ را تهییج‌ و هدایت‌ کرده‌ است‌!؟ او "پیام‌آور" دنیایی‌ دیگر بوده‌ است‌.

چون‌ به‌ مکان‌ سفینه‌ می‌رسند، آن‌ دقیقاً با مکان‌ مقدس‌ کالیما یکی ‌می‌شود!؟ اما کاپیتان‌ و فراریان‌ با کمال‌ تعجب‌ شخصی‌ را در آنجا نمی‌یابند!! فراریان‌ به‌ کاپیتان‌ خاطر نشان می سازند که‌ تو به‌ ما گفتی‌ که‌ آنها بدنبال‌ ما خواهند آمد!؟ برخی‌ ناامید می‌شوند. چون‌ آنچه‌ تحقق‌ یافته‌ با انتظار مردم‌ یکی‌ نبوده‌ است‌، گله‌هایی‌ را خطاب‌ به‌ شخص‌ مسؤول‌ و راهنمایشان ‌می‌کنند. راهنما، سفینه‌ی‌ مادر را در درون‌ تلی‌ از غبار گذشته‌ شناسایی ‌می‌کند. آنان‌ درمی‌یابند که‌ آن‌ خرابه‌ها قدمتی‌ هزاران‌ ساله‌ دارند. اما راهنما با استفاده‌ از برخی‌ وسایل‌ سفینه‌ که‌ هنوز کار می‌کند، وارد سفینه‌ شده‌